|
بسم الله الرحمن الرحیم
وبلاگ رسمی اقدس اکبرنژاد
سهشنبه 09 آبان 1391 :: 21:57 :: نويسنده : tagaddos شنبه 06 آبان 1391 :: 16:01 :: نويسنده : tagaddos
بسمه تعالي مجلس دانش آموزي پيامي براي تمام دانش آموزان جهان بخصوص دانش آموزان ايران اسلامي در رابطه با نشست مجلس دانش آموزي و انتخاب نمايندة دانش آموزي در مدارس با سلام بايد گفت كه مسئولين براي حفظ موقعيت خودشان و ايجاد فرصتي براي انتقال پستهاي كليدي به فرزندانشان و نور چشمي هايشان اينگونه مجالس دانش آموزي را برگزار مي كنند تا آنها را براي جانشيني خودشان تربيت كنند! آنها افراد مورد نظر خودشان را مطرح مي كنند و از او چهره اي موجه ميسازند و او را سر زبانها مي اندازند تا يك ابهت كاذب به آنها ببخشند براي بهره برداري در آينده. مسئولين در واقع مي خواهند با دزديدن رأي هاي دانش آموزان آنها را آماده كنند تا نوكروار هر كسي را كه مقامات يعني خودشان آنها را تأييد مي كنند اين دانش آموان آنها را انتخاب كنند و به آنها رأي بدهند تا هم موقعيت اجتماعي خودشان محفوظ بماند و هم اين موقعيت و اين پست را به فرزندانشان منتقل كنند يعني همان انتخابات در حكومت استبدادي شاهنشاهي كه در آن قدرت شاه به فرزندش به صورت موروثي منتقل ميشد. منتهي در اين شيوه، كار را به نحوي عوض كرده اند تا هيچكس سر در نياورد كه اين همان حكومت استبدادي شاه است كه پستهاي كليدي زيركانه منتقل ميشود! دانش آموزان عزيز بايد بدانند و بدانند و بدانند كه مجالس دانش آموزي توطئه اي جديد براي استثمار و بهره كشي از طبقات ضعيف جامعه و گذراندن يك دوران تمرين فرزندان مسئولين و قدرتمندان براي در دست گرفتن پستهاي كليدي جامعه و لگدمال كردن آرمانهاي توده هاي مستضعف و تربيت عده اي پارتي دار و نورچشمي ها از جناحهاي باند باز و فرصت طلب از مسئولين طراز اول نظام است و تربيت جايگزيني خاص آنها براي در دست گرفتن همة سرنوشت مردم در فردا و فرداهاي ديگر! اين انتخابات در واقع دزديدن رأي هاي بچه هاييست كه هنوز از دغل بازيهاي سطوح بالاي جامعه اطلاعي ندارند و در واقع تمرين دادن و تربيت كردن آنها براي رسيدن به مرحله عملي حكومتداري نور چشمي ها است! و در واقع دزديدن آراي دانش آموزاني است كه هنوز آگاهي كامل سياسي، اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و... پيدا نكرده اند و به بلوغ فكري كامل نرسيده اند! قبلاً كه حكومتها استبدادي بود، هيچ! امروز در انتخابات هميشه يك عدة انگشت شماري كانديدا ميشوند و بقيه مردم به آنها رأي ميدهند و شما، همه شما، همگي يادتان باشد كه شما هميشه فقط كانديدا باشيد. پدر و مادرها بايد به بچه هايشان ياد بدهند كه آنها همواره كانديدا باشند و هرگز رأي هايشان را به ديگران ندهند. بچه ها رأي ها تمام قدرت شماست! رأي ها سلاح شماست! وقتيكه رأي هايتان را به ديگران ميدهيد در واقع خود شما خلع سلاح ميشويد! چرا خودتان با دستهاي خودتان، خود را خلع سلاح ميكنيد و ديگران را كه اصلاً معلوم نيست كيستند قدرتمند مي نمائيد؟! ديگر اينكه شما ياد بگيريد و تمرين كنيد تا جرأت اين را پيدا كنيد كه مشكلاتتان را خودتان مستقيماً با مسئولين در ميان بگذاريد و از حق خود دفاع كنيد. شما انسانهاي زنده اي هستيد كه احتياج به وكيل وصي نداريد. قدرت تفكر و انديشه داريد. شما وقتي مستقيماً با مسئولين رابطة برقرار مي كنيد در واقع منطقي ترين راه انتقاد از عملكرد مسئولين را انتخاب كرده ايد و حُسن مهم اين كار اينست كه مسئولين وقتي مي بينند كه همه بر كارهاي آنها نظارت دارند در كارهايشان بيشتر دقت مي كنند و امّا انتخاب يكنفر به نام نمايندة هيچ مشكلي را حل نخواهد كرد. اين نماينده اي كه خودش بچه است و خيلي از مسائل را هنوز نمي فهمد و از خيلي از مشكلات هنوز سر در نمي آورد چگونه مي تواند آن مشكل را به خوبي مطرح و از آن دفاع نمايد. يك دانش آموز هنوز به آن مرحله نرسيده است كه بتواند از حقوق افراد ديگر به نحو كامل دفاع كند در حاليكه هر كسي مشكلات خودش را بهتر ميداند و بهتر مي تواند از حقوق خودش دفاع كند و يك نماينده ممكن است اغفال شود يا اينكه به سادگي خريده شود يا اينكه احساس قدرت مداري كند و... وقتي شما در صحنه باشيد، در صحنه غايب نباشيد هيچكس جرأت و جسارت مقابلة را نخواهد داشت و شما هميشه بايد در صحنه باشيد و از رأي هايتان پاسداري كنيد. شما خودتان ياد بگيريد كه خودتان از حق و حقوق خودتان دفاع كنيد نه اينكه ديگران از حق شما دفاع كنند. شايد آن ديگران يك روزي نخواستند از شما دفاع كنند و ديگر اينكه هيچكس مشكل شما را به اندازة خودتان نمي فهمد و اصلاً درك نمي كند زيرا آن شخص منتخب اصلاً در موقعيت و وضعيت شما نيست كه وضعيت و موقعيت شما را درك كند و انتقال بدهد و حتي معلوم نيست كه آيا قدرت انتقال هم داشته باشد يا نداشته باشد! شما بايد بدانيد كه يك بعد وجودي شما خدايي است. پس همة انسانها خدايي هستند. براي رسيدن به خدا بايد تربيت شد و شما بايد تلاش كنيد و بايد بدانيد كه با برخورداري از تمام امكانات اين دنيا كه خداوند تمام آنها را به رايگان در اختيار شما قرار داده است مي توانيد به بعد الهي برسيد و اِلّا در فقر و بدبختي و نكبخت هيچكس خدايي نميشود! از دري كه فقر وارد ميشود ايمان ميگريزد! شما بايد بدانيد كه مسئولين و مرفهين بي درد جامعه با دست اندازي به حق و حقوق شما و فريب شما و دزدي رأي هاي شما به پستهاي كليدي براي حكومت بر شما و حكومت بر ارادة شما تلاش كرده اند در حاليكه در طول تاريخ هيچ كاري هم براي طبقات مستضعف جامعه نكرده اند! امروز ثابت شده است كه مردم رأي هايشان را به كساني ميدهند كه از خودشان بي كفايت تر و بي استعدادتر و بي تعهدتر هستند و خلاصه اينكه مردم اصلاً نمي دانند به چه كساني رأي ميدهند و نمي دانند آنها اصلاً چگونه افرادي هستند. امروز مردم اصلاً نمي دانند چرا و براي چه رأي ميدهند ؟! و اصلاً نمي دانند رأي يعني ؟! همه بايد بدانند كه كلاً هر كسي به فكر خودش است و به فكر حفظ موقعيت خودش و ارتقاء موقعيت خودش، همه بايد بدانند كه هيچكس به آنها فكر نمي كند و فكر هم نخواهد كرد. هر كسي بايد به فكر خودش باشد و دستاورد هر كسي هم در گرو فكر و انديشه و عمل خودش است. دانش آموزان بايد به جاي تحويل رأي هايشان به ديگران كه اصلاً ماهيت آنها را نمي شناسند و به جاي خلع سلاح شدن خودشان بايد تدريجاً ياد بگيرند كه چگونه خودشان قدرتمندانه از حق و حقوق خودشان دفاع كنند. دانش آموزاني كه رفته اند و رأي داده اند همه با هم شوند و بروند رأي هايشان را پس بگيرند و در انتخاباتي مجدد خودشان كانديدا شوند تا خودشان با رأي هاي خودشان و قدرتي كه در دست دارند مستقيماً بتوانند از حقوق خود دفاع كنند و بر عملكرد مسئولين نيز نظارت داشته باشند. شما بايد بدانيد كه امروز مسئوليني كه فرزندانشان در مدارس درجه يك به تحصيل مشغولند از بهترين دبيران و بهترين امكانات و بهترين فضاي آموزشي و پرورشي، حتي با استفاده از استخرها و امكانات ورزشي و تفريحي و استفاده از وسايل پيشرفته علمي مثل لابراتورهاي زبان خارجي و آزمايشگاههاي مجهز و حتي كامپيوترها در سطح وسيع و وارد شدن به دنياي الكترونيك و... استفاده مي كنند و قابل مقايسه با بچه هاي بسيار فقير در روستاها و مناطق محروم و حاشيه نشين هاي بي در و پيكر و... نيستند! آنها در واقع حق همين بچه هاي محروم را ربوده اند! آنهم با زور! پس بچه ها بايد مواظب باشند كه بيخودي رأي دهنده نباشند بلكه كساني باشند كه رأي هايشان براي خودشان داراي خاصيت باشد. يعني رأي به خودشان براي حضور فعال در جامعه! براي نظارت دقيق بر عملكردها! و دخالت مستقيم در سرنوشت خودشان! و امروز 33 سال پس از انقلاب تجربة عملي رأي دادن ها به مجلس، رياست جمهورها، مجمع تشخيص مصلحت ها، شوراها و... نشان داده است كه رأي دادن هيچ دردي را درمان نمي كند و هيچ مشكلي را حل نمي كند. چنانكه تاكنون نه دردي از درد اقشار آسيب پذير درمان شده است و نه مشكل آنها حل! امروز فقط فرصت طلبان و سود جويان به موقعيتهاي برتري دست يافته اند و استثمار و بهره كشي بيشتر شده است و شكافهاي طبقاتي عميقتر! دانش آموزان هيچ شرطي را و هيچ ويژگي را براي كانديداتوري ديگران نپذيرند زيرا همة بچه ها بايد بدانند كه همگي در شرايط كاملاً مساوي هستند و هيچكس نمي تواند خودش را برتر از ديگران بداند و خودش را كانديدا كند و ديگري را پست تر و پايين تر و لايق رأي دادن به او ! دانش آموزان بايد بدانند رأي هاي آنها قدرتهاي آنهاست. آنها بايد با قدرت تمام از قدرتهايشان دفاع كنند! و شما يادتان باشد كه اگر مشكلي داريد همگي با هم اعتراض كنيد. فرصت بي تعهدي را از مسئولين بگيريد. يادتان باشد هيچكس رأي هايتان را از چنگتان در نياورد! مواظب باشيد رأي هايتان را نفروشند! يادتان باشد اگر رأي بدهيد دستتان خالي ميشود! خلع سلاح ميشويد! و ديگر هيچ چيز براي دفاع نداريد! يادتان باشد كه كانديداها دارند ياد ميگيرند كه چگونه پشت ميز بنشينند و شما را غارت كنند! آنهم با قدرت رأي هاي شما! آنها تمرين مي كنند كه چگونه بر شما حكومت كنند و چگونه رأي هاي شما را بربايند! و شما راه ندهيد! اين را تمرين كنيد كه چگونه آگاه و هشيار و بيدار باشيد. چگونه از حق دفاع كنيد و از باطل بيزاري بجوئيد. چگونه بر عملكردها نظارت كنيد نه اينكه پشت ميزهاي مدرسه بردگي و نوكري را تمرين كنيد! تمرين كنيد كه رأي هايتان را حفظ كنيد! خلع سلاح نشويد و دست خالي و آواره و ذليل و سرگردان نباشيد مثل امروزتان يا ديروزتان! ياد بگيريد كه چگونه فردا و فرداهايتان را در خواهيد يافت! موضوع مطلب : [Post_Cat_Title] جمعه 05 آبان 1391 :: 20:41 :: نويسنده : tagaddos جمعه 05 آبان 1391 :: 20:33 :: نويسنده : tagaddos
عشق دکتر شریعتی به دعای عرفات! دكتر علی شریعتی: اگر به فرض كه هیچ دلیلی بر حقانیت و صلاحیت امام حسین(ع) نباشد، بعد آدم یك بار دعای عرفه بخواند، میشود به «حسین» ایمان نیاورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟ دیوانهاش نشود؟ آیا چنین چیزی امكان دارد؟ «حمد و سپاس خدایی را سزاست كه تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمیشكند و لطف و محبت و هدایتش را هیچ مانعی باز نمیدارد و هیچ آفریدهای به پای شباهت مخلوقات او نمیرسد ... جهل و نادانی من و عصیان و گستاخی من، تو را باز نداشت از اینكه راهنماییام كنی به سوی صراط قربتت و موفقم گردانی به آنچه رضا و خشنودی توست. پس هرگاه كه تو را خواندم، پاسخم گفتی؛ هرچه از تو خواستم، عنایتم فرمودی؛هرگاه اطاعتت كردم، قدردانی و تشكر كردی؛ و هر زمان كه شكرت را بر جا آوردم، بر نعمتهایم افزودی؛ و اینها همه چیست؟ جز نعمت تمام و كمال و احسان بی پایان تو!؟ ...من كدام یك از نعمتهای تو را میتوانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر بسپارم؟ ... خدایا! الطاف خفیهات و مهربانیهای پنهانیات بیشتر و پیشتر از نعمتهای آشكار توست ... خدایا! من را آزرمناك خویش قرار ده آنسان كه انگار میبینمت. من را آنگونه حیامند كن كه گویی حضور عزیزت را احساس میكنم. خدایا! من را با تقوای خودت سعادتمند گردان و با مركب نافرمانیات به وادی شقاوت و بدبختیام مكشان.در قضایت خیرم را بخواه و قدرت بركاتت را بر من فروریز تا آنجا كه تأخیر را در تعجیلهای تو و تعجیل را در تأخیرهای تو نپسندم. آنچه را كه پیش میاندازی دلم هوای تاخیرش را نكند و آنچه را كه بازپس مینهی من را به شكوه و گلایه نكشاند ... پروردگار من! ... من را از هول و هراسهای دنیا و غم و اندوههای آخرت، رهایی ببخش و من را از شر آنان كه در زمین ستم میكنند در امان بدار ... خدایا! به كه واگذارم میكنی؟ به سوی كه میفرستیام؟ به سوی آشنایان و نزدیكان؟ تا از من ببرند و روی بگردانند؛ یا به سوی غریبان و غریبهگان تا گره در ابرو بیافكنند و مرا از خویش برانند؟ یا به سوی آنان كه ضعف مرا میخواهند و خواریام را طلب میكنند؟ ... من به سوی دیگران دست دراز كنم؟ در حالی كه خدای من تویی و تویی كارساز و زمامدار من. .. ای توشه و توان سختیهایم! ای همدم تنهاییهایم! ای فریادرس غمها و غصههایم! ای ولی نعمتهایم! ... ای پشت و پناهم در هجوم بیرحم مشكلات! ای مونس و مأمن و یاورم در كنج عزلت و تنهایی و بیكسی! ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگی! ای كسی كه هر چه دارم از توست و از كرامت بیانتهای تو! ... تو پناهگاه منی؛ تو كهف منی؛ تو مأمن منی؛ وقتی كه راهها و مذهبها با همه فراخیشان مرا به عجز میكشانند و زمین با همه وسعتش، بر من تنگی میكند، و ... اگر نبود رحمت تو، بیتردید من از هلاكشدگان بودم و اگر نبود محبت تو، بیشك سقوط و نابودی تنها پیشروی من میشد ... ای زنده! ای معنای حیات؛ زمانی كه هیچ زندهای در وجود نبوده است. ای آنكه: با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد و من با بدیها و عصیانم، در مقابلش ظاهر شدم. ای آنكه: در بیماری خواندمش و شفایم داد؛ در جهل خواندمش و شناختم عنایت كرد؛ در تنهایی صدایش كردم و جمعیتم بخشید؛ در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند؛ در فقر خواستمش و غنایم بخشید. من آنم كه بدی كردم من آنم كه گناه كردم. من آنم كه به بدی همت گماشتم. من آنم كه در جهالت غوطهور شدم. من آنم كه غفلت كردم. من آنم كه پیمان بستم و شكستم. من آنم كه بدعهدی كردم و ...
اكنون بازگشتهام. بازآمدهام با كولهباری از گناه و اقرار به گناه. پس تو در گذر ای خدای من! ببخش ای آنكه گناه بندگان به او زیان نمیرساند. ای آنكه از طاعت خلایق بینیاز است و با یاری و پشتیبانی و رحمتش مردمان را به انجام كارهای خوب توفیق میدهد ... معبود من! اینك من پیش روی توأم و در میان دستهای تو. آقای من! بال گسترده و پرشكسته و خوار و دلتنگ و حقیر. نه عذری دارم كه بیاورم نه توانی كه یاری بطلبم، نه ریسمانی كه بدان بیاویزم و نه دلیل و برهانی كه بدان متوسل شوم. چه میتوانم بكنم؟ وقتی كه این كولهبار زشتی و گناه با من است!؟ انكار!؟ چگونه و از كجا ممكن است و چه نفعی دارد وقتی كه همه اعضاء و جوارحم، به آنچه كردهام گواهی میدهند؟ ... خدای من! خواندمت، پاسخم گفتی؛ از تو خواستم، عطایم كردی؛ به سوی تو آمدم، آغوش رحمت گشودی؛ به تو تكیه كردم، نجاتم دادی؛ به تو پناه آوردم، كفایتم كردی؛ خدایا! از خیمهگاه رحمتت بیرونمان نكن. از آستان مهرت نومیدمان مساز. آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مكشان. از درگاه خویشت ما را مران ... خدای من! این منم و پستی و فرومایگیام و این تویی با بزرگی و كرامتت از من این میسزد و از تو آن ...چگونه ممكن است به ورطه نومیدی بیفتم در حالی كه تو مهربان و صمیمی جویای حال منی ... خدای من! تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی كه من بدان مبتلایم! تو چقدر درگذرنده و بخشندهای با این همه كار بد كه من میكنم و این همه زشتی كردار كه من دارم ... خدای من! تو چقدر به من نزدیكی با این همه فاصلهای كه من از تو گرفتهام ...تو كه این قدر دلسوز منی ... خدایا تو كی نبودی كه بودنت دلیل بخواهد؟ تو كی غایب بودهای كه حضورت نشانه بخواهد؟ تو كی پنهان بودهای كه ظهورت محتاج آیه باشد؟ ... كور باد[!] چشمی كه تو را ناظر خویش نبیند. كور باد[!] نگاهی كه دیدهبانی نگاه تو را درنیابد. بسته باد[!] پنجرهای كه رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود. و زیانكار باد[!] سودای بندهای كه از عشق تو نصیب ندارد ... خدای من! مرا از سیطره ذلتبار نفس نجات ده و پیش از آنكه خاك گور، بر اندامم بنشیند از شك و شرك، رهاییام بخش ... خدای من! چگونه ناامید باشم، در حالی كه تو امید منی! چگونه سستی بگیرم، چگونه خواری پذیرم كه تو تكیهگاه منی! ای آنكه با كمال زیبایی و نورانیت خویش، آنچنان تجلی كردهای كه عظمتت بر تمامی ما سایه افكنده ... یا رب! یا رب! یا رب» یا ثارالله یا سیدالشهداء یا اباعبدالله الحسین ادركنی و اشفع لنا عند الله ...برادران و خواهران! عاجزانه از شما التماس دعا دارم، دعا كنید خدای مهربان، حج و كربلا را روزی ام كند. موضوع مطلب : [Post_Cat_Title] سهشنبه 02 آبان 1391 :: 15:24 :: نويسنده : tagaddos سهشنبه 02 آبان 1391 :: 15:22 :: نويسنده : tagaddos
نيايش
خدایا، آتش مقدّس «شک » را آن چنان در من بیفروز تا همه «یقین» هایی را که در من نقش کرده اند، بسوزد. وآنگاه از پس توده ی این خاکستر، لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی، شسته از هر غبار، طلوع کند.
خدایا، به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هر که دوست تر میداری، بچشان که دوست داشتن از عشق برتر!
خدايا، به من زیستنی عطا کن، که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم. ومردنی عطا کن، که بر بیهودگی اش، سوگوار نباشم. بگذار تا آن را من، خود انتخاب كنم، امّا آن چنان كه تو دوست داري. « چگونه زیستن » را تو به من بیاموز، « چگونه مردن » را خود خواهم آموخت!
موضوع مطلب : [Post_Cat_Title] دوشنبه 01 آبان 1391 :: 17:39 :: نويسنده : tagaddos
بسمه تعالي با بچه هاي 57 (3) زمستان 57 است. دنيا در انجماد و يخبندان هاي وحشتناك مدفون است. سرمايه داري بيرحم و جنايتكار پنجه هايش را در قلب همة ملتها فرو برده است ! صداي خستة انسانهايي كه از دور و نزديك بهم پيوند مي خورند فضاي سكوت نظام شاهنشاهي را بهم ريخته است. در زير پوست شهر دملهاي چركين اندك اندك سرباز مي كنند. همة شهر در زير پاي مردم ميلرزد! از هر نقطة شهر قامتي سبز ميشود ! و در نقاطي ديگر ستاره ها به زمين كشيده ميشوند!! چهرة عبوس شهر در خشمي باور نكردني ، لحظه ها را مي شمارد. گويا منتظر حادثه ايست! مردم در راهپيمايي ها بر تفنگهاي نيروهاي انتظامي گل مي چسبانند! عده اي سرود مي خوانند، عده اي پاي بر زمين مي كوبند. همة دانش آموزان به خيابانها ريخته اند. حالا سنگفرش هر خيابان با خون بچه مدرسه ها رنگين شده است ! معلمها همراه دانش آموزانشان. حالا هر كسي سعي مي كند زودتر از ديگري قله هاي معرفت را فتح كند! همه در حال انتخاب كردن هستند. هيچكس تنها نيست. همه با همند ، دانشجو و دانش آموز و خانه دار و... امروز همه از يك قبيله اند ، از قبيلة شهيدان! در دل هشترود ، در دل غزلواره هاي رودهاي جاري ، در دل قله ها سرفراز كوههاي سترگ ، در دل دشتهاي سبز و آبي و بنفش ، و اينك در دل انجماد زمستاني و يخبندان ، در دل غربت بي انتهاي اين سرزمين متروك يا جاده هاي خاكي و يا راههاي مسدود در دل طوفان و برف زمستاني ، كولاكهاي نفس گير ، گاه تمام راهها مسدود ميشود و يا هيليكوپتر غذا و مايحتاج ديگر در روستاها پخش ميشود! راه قره چمن – هشترود مسدود است. ميگويند بارها به اين جاده بودجه اختصاص يافته ولي هر بار خورده شده! بسياري در جاده ها ميمانند و يا ميميرند! اما امسال هوا كمي بهتر است. مدرسه مولوي قلب طپيندة هشترود در انقلاب است. قلب خيزشها! بهترين بچه هاي تمام روستاهاي هشترود در هشترود جمعند و در مدرسه مولوي كه امروز حتي نام مدرسة مولوي را هم بلعيده اند! در دورترين روستاها ،مردم همة دار و ندار خودشان را در هشترود و در مدرسه مولوي سرمايه گذاري كرده اند. در روستاهاي نزديك دانش آموزان رفت و آمد مي كنند ولي آنهاييكه از روستاهاي دور ميآيند هر ماه يا هر دو ماه يكبار با يك بغل نان و قدري پنير و عدس و لپه و ساير مايحتاج راهي اين ديار ميشوند. بچه هاي مدرسه مولوي! وقتيكه مريض ميشوند اگر در روستا باشند در همان ده قرنطينه ميشوند زيرا نه راهي براي برگشتشان وجود دارد و نه پزشكي كه مداوايشان كند! حالا ساعت 8 صبح است. زنگ دبيرستان به صدا در مي آيد. دبيران سر كلاسهايشان مي روند. هيچ كس نه از دانش آموزان و نه از دبيران جرأت هيچ سخن گفتن و حركتي را ندارند زيرا تمام حركتهاي آنها توسط مدير مدرسه گزارش داده ميشود و سريع اخراج و تنبيه و توبيخ ميشوند! هيچكس صدايش در نمي آيد. بچه هاي كوچكتر بيشتر مي ترسند امّا بچه هاي سال آخر دبيرستان قدرتمندانه اختيارات را به دست گرفته اند و همه را هدايت و رهبري مي كنند. هيچكس هم جلو دار آنها نيست. البته بعضي از بچه ها در همين رابطه بارها به دفتر دبيرستان احضار شده و مورد مؤاخذه قرار گرفته اند! مدرسه مولوي قلب فرهنگي هشترود است. دانش آموزان از تمام روستاها به انجا مي آيند و دبيران از تهران و تبريز در آنجا تدريس مي كنند. مدرسه مولوي در قلب زمستان هشترود مي طپد. او در برف و انجماد ، گرم و پويا و طپنده است. هر روز اعلاميه اي از طرف رژيم صادر ميشود و بعضي از افراديكه اطلاعات را ميگيرند مخفيانه آن اطلاعات را به ما منعكس مي كنند. آخرين اطلاعيه آنها اينست : شاه زندانيان سياسي را كه در شهرستانها و در هر جا فعاليت سياسي دارند و ايجاد اغتشاش مي كنند حكم تير داده است! اين خبر توسط بچه ها سريع به گوش من مي رسد. آنها مي خواهند جنبش خاموش شود. آنها مي خواهند با ايجاد رعب و وحشت در دل انقلابيون و مردم ، شعله هاي برافروختة انقلاب را خاموش كنند. اما ديگر خيلي دير است! گر چه مديران و برخي مسئولين دبيرستان مولوي و بخصوص اعضاء ساواك دبيرستان مأمورند كه گزارش كامل جريانات و اتفاقات را به اطلاع مركز برسانند ولي مردم ديگر بيدارند ، مردم از ظلم بينهايت رژيم شاه جانشان به لب رسيده است. ولي هنوز بسياري از مردم روستاها و حتي در خود شهر از ساواك و اربابان رژيم بيمناكند و رعب و وحشتي كه شاه در داخل كشور و در منطقه ايجاد كرده است باعث ترس مردم است. شاه پنجمين ارتش دنياست. ساواك و شكنجه هايش و بيدادگاههايش زبانزد خاص و عام است. در انقلاب در بعضي از ميدانها منجمله در ميدان گرگان كه ما در آن ساكن هستيم براي به توپ بستن خانه ها توپ و تانگ گذاشته اند. روستاها داراي حركتهاي ضعيف هستند. امّا در قلب برف و يخبندان هشترود دبيرستان مولوي اولين و مهمترين كانون گرم جوشش و حركت بچه هاي ممتاز روستاهاست. مديران و مسئولين گزارشهاي روزانه ميدهند ساواك هم كاملاً فعال است. ساواك حتي در خانه هاي مردم و در بين اعضاء خانواده نفوذ دارد و تو اصلاً نمي تواني بفهمي كه آيا خواهرت يا برادرت عضو ساواك است يا نه ! زمستان 57 نسبت به سالهاي قبل كمي گرمتر است. آفتاب ملايمي از آنسوي قله ها سلامي دوباره براي مبارزه دارد. ساعت 8 صبح است. ما هر روز بهانه اي تازه براي بر هم زدن كلاس درس و عدم حضور در كلاس و راهپيمايي داريم. تهديدهاي مدير مانع از اجراي برنامه هايمان نيست. وارد كلاس ميشويم. درس زبان انگليسي داريم. امروز يك بهانة خيلي خوب داريم ! خوب بچه ها چرا بايد درس زبان انگليسي بخوانيم؟ بچه ها كه همه زبانهايشان ضعيف است فرياد مي زنند ما نميدانيم زبان تركي خودمان را بخوانيم يا زبان مادري يا زبان انگليسي. ما زبان انگليسي نمي خواهيم! - چرا بچه ها؟! - زبان انگليسي يك زبان استعماريست! - خوب پس چه زباني ياد بگيريم؟! - زبان بين المللي اسپرانتو! - خوب بچه ها پس ما زبان اسپرانتو مي خواهيم! - بله - پس شعار امروزمان: ما زبان انگليسي نمي خواهيم. زبان اسپرانتو مي خواهيم! با اين بهانة جديد كلاس بهم ميريزد! همة بچه ها از پله هاا سرازير ميشوند و در مقابل چشمان مبهوت آقاي معلم و مدير مدرسه كلاس ترك مي كنند و وارد خيابان ميشوند! مدير بچه ها را دعوت به بازگشت ميكند ولي هيچكس او را تحويل نميگيرد! و همة بچه ها در صورتيكه به سمت محل تحصن حركت مي كنند با هم مي خوانند: ( اين شعر جاودانة حميد مصدق را ) كه : من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه بر مي خيزند من اگر بنشينم تو اگر بنشيني چه كسي برخيزد؟ چه كسي با دشمن بستيزد؟ چه كسي پنجه در پنجه هر دشمنِ دون آويزد؟ و... صداي آنها همه جا را پر مي كند! موضوع مطلب : [Post_Cat_Title] شنبه 29 مهر 1391 :: 17:33 :: نويسنده : tagaddos
موضوع مطلب : [Post_Cat_Title] پنجشنبه 27 مهر 1391 :: 16:22 :: نويسنده : tagaddos
بريده اي از زندگينامه ام (4) در ادامه قسمت(3) حالا يك پرندة سبكبالي هستم كه پيام خون را به روي بالهاي سپيدم مي نويسم و از سرزمين شب درد و شكنجه به سوي قبلة آرمانهايم بال مي گشايم. غمگنانه و غريبانه پرواز مي كنم تا خود را به آشيانة سبز تعهداتم برسانم. مرا به اتاقي راهنمايي مي كنند كه بايد لباس زندان را تعويض كنم و لباسهايي را كه اولين روز تحويل داده ام پس بگيرم و بپوشم. پس از چند لحظه كه نميدانم چقدر طول مي كشد خود را از درب بزرگ زندان بيرون مي اندازم و وارد فضاي آزاد بيرون از زندان مي شوم! هواي بيرون و عالم بيرون عالم ديگري است! مي روم ولي احساس مي كنم كه همة اشياء به چشمانم چسبيده اند. تاريكي سلول بر مردمك چشمانم اثر گذاشته است. مي روم و مردم را مي بينم كه براي شب عيد خود تدارك مي بينند. دقيقاً نمي دانم از كدام درب كميتة مركزي آزاد شده ام. جايي را مي بينم كه همه دارند خريد مي كنند. غير از اينكه عالم بيرون غير از عالم داخل سلول است و اصلاً دنياي بيرون از سلول با دنياي سلول تفاوت فاحشي دارد ولي براي من تعجب آور است كه من از كدام درب آزاد شده ام كه وارد محوطه اي شدم كه همه نوع مواد غذايي و ساير چيزها در آن و حتي البسه در آن فروخته مي شود. شايد آن سرزمين مخوف به جاهايي راه دارد كه ما هرگز نمي دانيم و آنها را نمي شناسيم. از ترس اينكه ساواك هنوز دنبالم هست حتي راه را برنمي گردم تا آن شناسايي كنم! وارد خيابان ميشوم. مردم را مي بينم كه مي دوند، يكي زنبيل به دست، يكي با كيف اداره. آنهاييكه زندگيشان در همان زنبيل خلاصه شده است! آنهاييكه تمام حيات و احساسشان در همان كيف گنجانده شده است! همة مردم اشباحي هستند كه هر يك دنيايي را در خويش پنهان دارند هيچكس را به خلوت ديگري راهي نيست. جهاني از انديشه ها، آرمانها و آرزوها در آنها خفته است. همه مي دوند، همه نگران هستند. همه سردرگم! همه از هواي مسموم جهان تك بعدي حاكم، دنياي مملو از « ايسم »هاي گوناگون تنفس مي كنند. همه در هواي مسموم اين جهان بي تعهد نفس مي كشند. همه مي دوند اين هواي مسموم را تنفس مي كنند! هواي مسمومي كه در آن چشمهاي خائن مي چرند. فضاي مسمومي كه در آن بدنهاي شيطاني عريان هستند و بزكهاي تند بوي گند فحشا را مي پراكند! دستها خون آلود است؛ انديشه ها در زنجير... ! همه به سوي يك نقطه مي دوند، همه به يك نقطه نگاه مي كنند، همة حواسها متوجه يك نقطه است، همه دارند قمار مي كنند، همه دارند زندگي را مي بازند! همه به يك نقطه خيره هستند. همه دستهايشان را به دريوزگي تمدن گشوده اند! دستهاي تكّدي بوي حقارت مي دهد! همه خود را فراموش كرده اند. همه دستهايشان تا مرز سياه بردگي استعمار گشوده است. از بيگانه محبت طلب مي كنند. با دلهاي مرده و سياه عشق مبادله مي كنند! عزت و شرف مي فروشند. حقارت و ظلم مي خرند، دستهايشان براي دريوزگي حتي يك قطرة باران گشوده است! و روبهان بر دستهاي پينه بسته شان پوزخند مي زنند. همه در بركه هاي دور به دنبال آب حيات مي گردند. مرغكان عاشق دلشان را در منجلابهاي تمدن سياه رها كرده اند از پي دانه و آب! در شبهاي ظلمت انديشة آنان هيچ ستاره اي سوسو نمي زند! در سنگلاخ توحش متمدن! حتي كوره راهي براي عبور نيست! داغها را به سينه حمل مي كنند! زخمها را به آب ديده مي شويند ولي هرگز ابوذروار فرياد نمي زنند كه اين كاخهاي ظالم و اين كوخهاي مظلوم هيچ سنخيتي با هم ندارند. در اين جنگلي كه بر پا هست، هيچ مشتي سبز نميشود، هيچ مشتي به سينة ظلم كوفته نمي شود و ما منتظر هستيم آسمان باراني دلها ببارد، چشمه هاي زلال انديشه ها جاري شود، مرغكان عشق در دستان تفاهم و صداقت آشيانه بسازد. و ما منتظر هستيم كه روزي اين جنگل به حركت در آيد، اين جنگل همه جا را سبز پوش كند!... همه مي دوند، همه به يك نقطه مي دوند. بسياري سينه هايشان از كينه ورم كرده است! بغض خصومتشان دارد مي تركد! بسياري شكمهاشان پيه بي تفاوتي بسته است؛ به نظر مي رسد كه هر چه ميخورند گرسنه تر مي شوند؛ هر چه به چنگشان مي آيد مي قاپند و حريص تر مي شوند؛ شكم هايشان ورم آورده، مغزهايشان كوچك شده، مغزهايشان از ناتواني دارد ميميرد. انگار همة اين دنيا براي آنها آفريده شده است! انگار هميشه زنده هستند! انگار مرگ را باور ندارند. فكر ميكنند همه ميميرند فقط آنها زنده ميمانند. فكر مي كنند همه چيز نابود ميشود فقط آنها ماندني هستند. تلاش ميكنند به هر قيمتي كه شده به خواسته هايشان برسند، به قيمت خيانت، دزدي، جنايت فريب، نيرنگ و... همه به يك نقطه مي دوند و در عين حال از يكديگر مي گريزند. چهرة واقعي شهر زير نقابي از بزك هاي تند پنهان است و سعي مي كند عيب و نقصش را در زير آرايش هاي كاذب مخفي كند! فرو رفتگي ها، ديوارهاي كاهگلي فرو ريخته، جدول هاي متلاشي دو سوي خيابان همه در غباري از ابهام فرو رفته اند. دردها متورم هستند. بعضي ها پشت بنزهاي آخرين سيستم كه اگر بنزهايشان را بگيري همة بادشان خالي مي شود. اين همه ازدحام، اينهمه دويدنها، اينهمه برو بياها در كوچه هاي پيچ در پيچ پوچ گرايي وينهليسم! شهر در غباري از ابهام فرو رفته است! از گوشه گوشة آن بوي تعفن مي آيد. بوي برخي از روسپيان اعدام شده، بوي گند شراب فروشيها، بوي تعفن كاباره ها، بوي آدمهاي آلوده به لجن، در لجن، با لجن،... بوي بركه هاي پير، بوي مردابهاي خسته، بوي تند خفقان. آنقدر كه نميشود نفس كشيد؛ آنقدر كه نمي شود زنده بود. آدم به خودش هم شك دارد، در آن هوايي كه آدمها از خود بيگانه هستند. آدمها لاشه هاي بي اراده اي هستند كه اينسو و آنسو تلوتلو خوران بر شانة هم ميلغزند. همه بي اختيار هستند. همه به دنبال چيزي مي گردند. هر كس گمشده اي دارد. هر كس به دنبال گمشده اش مي گردد، امّا هيچكس به دنبال خودش نمي گردد. هيچكس فكر نمي كند خودش را گم كرده است. هيچكس به دنبال خويش گم شده اش نمي گردد! همه مي دوند تا كسي را پيدا كنند. تا چيزي را پيدا كنند. همه به دنبال گمشده اي مي گردند ولي نمي دانند كه آن گم شده خودشان هستند! همه به يكديگر دروغ مي گويند ولي نمي دانند كه به خودشان دروغ مي گويند. به يكديگر خيانت مي كنند و نمي دانند كه به خودشان خيانت مي كنند. همه با خودشان بيگانه هستند، خود را رها كرده اند! دلشان براي خودشان نمي سوزد! به دنبال « من » هستند. به دنبال « نفس » خود هستند. نفس سرگردانشان! آنهايي كه به دنبال نفس خود مي دوند، مي خواهند همه جهان را به كام خود بريزند، مي خواهند همه چيز را قرباني خود كنند. آنها به دنبال « من » هستند، به دنبال عشق هاي دروغين، به دنبال عشق هاي كاذب، به دنبال فريب هستند، به دنبال نيرنگ،... فكر مي كنند عاشقند، عاشق « من » خويش هستند! فكر مي كنند ديگري را دوست دارند « من » خويش را دوست دارند! همه چيز را به پاي او مي ريزند، همه چيز را قرباني بتهاي « نفس » خويش مي كنند، قرباني بتهاي « من » خويش مي كنند! همه چيز را، زندگي را، آبرو را، شرف را، انسانيت را، همه و همه چيز را ! بوي گند عشق هاي كاذب كه هوسهاي زودگذر را يدك مي كشد و همه جا را مسموم و آلوده كرده است! چگونه در كدورتها، بي قيد و بنديها، بي عدالتيها،... عشق زنده ميماند؟ من مرگ عشق را باور مي كنم وقتي كه دختران جوان از ماشينهاي شخصي پياده مي شوند! من مرگ عشق را باور مي كنم وقتي كه حقيقت ذبح مي شود و همة خوبيها قرباني مي شوند! تاريكيهاي ممتد زندان چشمم را نابينا كرده است! نور آفتاب و روشنايي چشمم را مي آزارد! و از طرفي هم خيال مي كنم تمام آدمها، ماشينها، خيابانها و... به چشمانم چسبيده اند! گر چه چشمانم از نور آفتاب نيمه بسته است ولي سعي مي كنم همة نقشها را خوب به خاطر بسپارم. باور نمي كنم كه به خانه مان برميگردم. آري از همان روزي كه پايم به آنجا رسيد هرگز فكر بازگشت به خانه مان به ذهنم خطور نكرده است و صداي پدرم انگار پشت سرم طنين انداز است كه مي گويد: كاش برگردي دخترم! به خانه نزديك مي شوم. با خودم مي گويم كه حالا هر كسي از افراد خانواده مان به چه كاري مشغولند، اگر مرا ببينند، اگر مرا ناگهان ببيند چه مي شود؟ از شادي چه خواهند كرد؟ اصلاً چه تغييراتي در خانه مان بوجود آمده؟! و شنيده بودم پدرم براي آزادي من و برادرم خانه و مغازمان را مي فروشد! و حالا آيا پدرم خانه را فروخته؟ آيا مغازه را فروخته؟ آيا براي آزادي ما از زندان اقدام كرده؟ اگر خانه را بفروشد چه مي شود؟ چقدر بد مي شود...! در همين افكار در هم و برهم هستم و سوار بر بال نسيم از كوچه هاي شهر مي گذرم كه ناگهان خود را پشت درب حياط خانه مان احساس مي كنم! دلم از شوق لبريز ميشود! بعد، لحظه اي خودم را پيدا مي كنم و نفس عميقي مي كشم. قلبم را كه مي خواهد از جا كنده شود آرام ميكنم! من همراه برادرم به خانه باز ميگرديم فرياد شادي از پنجره هاي خانه مان به كوچه و خيابان ميريزد! و فرياد شادي خانه و كوچه را پر مي كند! و پدر و مادرم و همة اهل خانه گريه مي كنند! من هم گريه مي كنم! ما دو بازگشتيم! ما هنوز زنده ايم! اقدس اكبرنژاد موضوع مطلب : [Post_Cat_Title] درباره وبلاگ با سلام به وبلاگ من خوش آمدید آرشيو وبلاگ مطالب اخير نويسندگان |
|||