بسم الله الرحمن الرحیم
وبلاگ رسمی اقدس اکبرنژاد
سه‌شنبه 20 تیر 1396 :: 08:45 ::  نويسنده : tagaddos

شریعتی ( 1 )

تو کوچه های تنهایی دلم، بی تو، سرگردان می روم. انگار دستت را روی قلبم گذاشته ای تا متلاشی نشود. من در هنگامه ی عبور از لحظه های بی تو بودن همچنان اندوهگین و نگرانم. حتی همین حالا هم اگر قلبم از حرف های پر وسعت تو اشباع نباشد، نخواهد طپید.

به یاد آن روزهایی که با تو سرودی به حجم همه ی آواهای خیزش همه ی روزگاران، در بلندای قله های تسخیر و شهادت می خواندیم و همه ی شهر پر از طنین گام های ترانه های دلنواز بیداری تو بود!

و حالا کوله باری از خاطره های سبز آن روز و لحظه های اندوهبار امروز با هم گره خورده اند. می خواهم بگویم قلبم برای آن لحظه ها می طپد. آن روزها در آغوش تمام تشویش ها و نا آرامی ها، در کنار تمام دلهره ها و اضطراب ها، حرف های قشنگ تو دست دلم را می گرفت و مرا از بیراهه های سیاه و تاریک، از کجراههای نا امن و گذرگاههای نامطمئن عبورم می داد. چقدر خرسند بودم. در اعماق کلمات دلنشین تو می بالیدم!

مرگ برایم کوچک بودو تسلیم حقیر!

و تو زمزمه ی تمام خوبیهای این عالم بودی!

حالا دستم خیلی خالیست، دلم گرفته. با اینکه توان رفتن ندارم، ولی هنوز هم به من جرأت رفتن می دهی. با اینکه قدرت ماندن ندارم، به من توان ماندن می دهی، به من نفس می دهی و من هوای استقامت را تنفس می کنم!

در این هجوم دهشتناک، عبور از کنار سایه های مخوفی که روی جاده ها ی سنگلاخی افتاده مشکل است. چه خوب بود دوباره می آمدی، دوباره با سرانگشتان قلم شیوایت که از آن نور می چکید و از آن زندگی و عشق می بارید، صدایمان می زدی! آخر بعد از تو بر ما خیلی سخت گذشت. زیرا دیگر نه از صدای آبی رنگ تو که از آن آرامش و امید می تراوید خبری هست و نه از حرف های سبزی که با آنها حرکت می آفریدی نشانی!

آهسته آهسته ما را به دریوزگی شیاطین عادت دادند، همه ی افتخارات ما را از ما گرفتند. از شهیدانمان جز نامی نماند و از ارزشهایمان جز آهی! حتی نام شهیدانمان را هم پاک کردند.

و حتی نان خالی را هم از سفره هایمان ربودند! حتی قلب هسته ای ما را هم از کار انداختند! وحتی قلب خودمان را هم از طپش باز داشتند!

تو خیال می کردی اگر انقلاب بشود " مزینان " تو یک بهشت رؤیایی می شود ولی حتی زادگاه تو هم زخمی بی عدالتی ها و فرصت طلبی ها و خود کامگی ها شد! و در کویر نظام سرمایه داری، به نام اسلام، جان سپرد! و هیچکس تنش نلرزید!

ولی تو مانده ای! همچنان پر غرور، در کنار شهیدان پر هیبت و آسمانی ما، تو در قلب تمام گلها و شکوفه ها، در قلب تمام روشنایی ها، در سکوت مهتاب، در آوای باران، در نغمه ی پرندگان عاشق، در سرود رود هایی که همواره جاریند، در پژواک استقامت کوههایی که همواره برپایند، در آرامش نفس های صبح، در تلؤلؤ آرام خورشید، تو در برگ برگ خاطره های همه ی آنهایی که یکروز با نیایش های تو زنده شدند، زنده هستی! گر چه امروز همه ی احساس های با طراوتی که از دلهای حساس می تراوید در زیر چکمه های نظام سرمایه داری و نظم نوین جهانی بی هویت و شیطانی لگدمال شده است!

ولی طراوت نفس های تو، هنوز هم در جان های بیدار مانده از آن روزگار، نفس های تازه می دمد!

تو قلب پرنده های زخمی عاشق لحظه های پر غرور آن روزها هستی!

و تو چه شکوهمندانه شهادت همه ی آنها را به تصویر کشیدی و آخرین پژواک دردمندانه ی آنان را در قلب همه ی جملات مرتفعت ثبت کردی!

بی تو دلم گرفته است. می خواهم به اندازه ی همه ی واژه هایت که خیلی خیلی سنگین است و تنها، بگریم! فریاد بزنم!

بچه ها آرام آرام به مدرسه می روند و در پشت ویترین کتاب فروشی ها یی می ایستند که دیگر نام زیبای کتاب های تو، حتی بعد از انقلاب هم، در آنها موج نمی زند و از میلیون ها تیراژ کتاب های تو که در آن روزهای سبز و سرخ منتشر میشد و دست به دست می گشت خبری نیست و نسل امروز نمی داند که تو چه طوفانی بودی!

حالا دوباره ناقوس ها به صدا درخواهند آمد و رودخانه هایمان پر از آب، دشتهایمان پر از برکت و سفره هایمان پر از نان خواهد شد، گر چه ما همچنان خیره به سفره هایی هستیم که نه تنها نفت بر سر آن سفره ها نیامد بلکه نان هم از سر آن سفره ها برداشته شد!

بیا دوباره قلم و کاغذت را بردار و سنگر به سنگر بنویس از شهادت و ایثار، از گام های سبز، از راه های سرخ و از استقامت کویر در تنهایی! بنویس از سرود سبز ایستادن جنگل ها، از رفتن رودها، از ماندن کوه ها! بیا دوباره با چشمه هم صدا شو، با دریا بخروش که ما واماندگان، همه گرسنه ی یک فریادیم! و تشنه ی یک خروش!

                                                                     اقدس اکبرنژاد

 

 

 



موضوع مطلب : [Post_Cat_Title]
چهارشنبه 11 اسفند 1395 :: 12:16 ::  نويسنده : tagaddos

خانه ی کوچکی که از همه ی تاریخ بزرگتر است!

... از خانه ی خاموش و غمزده ی فاطمه – این خانه ی کوچکی که از همه ی تاریخ بزرگتر است – مردی بیرون آمد: خشمگین و مصمم، و در هیأتی که گویی بر سر همه ی قصرهای قساوت و پایگاه های قدرت، آهنگ یورش دارد، و گویی قله ی کوهی است که آتشفشانی بیتاب را در دل خود به بند کشیده است، و یا تند بادی که خداوند بر این قوم عاد فرو فرستاده است!

مردی از خانه ی فاطمه بیرون آمده است! مدینه را می نگرد و مسجد پیامبر را! و مکه ی ابراهیم را، و کعبه ی به بند ِنمرود کشیده را، و اسلام را، و پیام محمد (ص) را، و کاخ سبز دمشق را و گرسنگان را و در بند کشیدگان را و ...

مردی از خانه ی فاطمه بیرون آمده است! بار سنگین همه ی این مسؤلیت ها بر دوش او سنگینی می کند. او وارث رنج بزرگ انسان است. تنها وارث آدم - تنها وارث ابراهیم و ... تنها وارث محمد! و...

مردی تنها!

اما، نه، دوشادوش او، زنی نیز از خانه ی فاطمه بیرون آمده است، گام به گام او، نیمی از بار سنگین رسالت برادر را او بر دوش خود گرفته است!

مردی از خانه ی فاطمه بیرون آمده است، تنها و بیکس، با دست های خالی، یک تنه بر روزگار وحشت و ظلمت و آهن یورش برده است. جز "مرگ" سلاحی ندارد! اما او، فرزند خانواده ای است که "هنر خوب مردن " را، در مکتب حیات، خوب آموخته است.

در این جهان، هیچ کس نیست که همچون او، بداند که: "چگونه باید مرد"؟ دانشی که دشمن نیرومنداو – که بر جهان حکومت می راند – از آن محروم است، و این است که قهرمان تنها، به پیروزی خویش بر انبوه سپاه خصم، اینچنین مطمئن است، و اینچنین مصمم و بی تردید، به استقبال آمده است.

آموزگار بزرگ "شهادت" اکنون برخاسته است تا به همه ی آنها یی که جهاد را تنها در "توانستن"می فهمند، و به همه ی آنها یی که پیروزی بر خصم را تنها در غلبه ، بیاموزد که "شهادت" نه یک"باختن"، که یک "انتخاب" است. انتخابی که در آن، مجاهد، با قربانی شدن خویش، در آستانه ی معبد آزادی و محراب عشق، پیروز می شود.

و حسین، وارث آدم – که به بنی آدم زیستن داد – و وارث پیامبران بزرگ – که به انسان،"چگونه باید زیست" را آموختند – اکنون آمده است تا، در این روزگار، به فرزندان آدم، "چگونه باید مرد" را بیاموزد!

حسین آموخت که "مرگ سیاه"، سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن می دهند تا "زنده بمانند"، چه، کسانی که گستاخی آن را ندارند که "شهادت "را انتخاب کنند، "مرگ" آنان را انتخاب خواهد کرد.                شریعتی



موضوع مطلب : [Post_Cat_Title]
چهارشنبه 11 اسفند 1395 :: 12:05 ::  نويسنده : tagaddos

خانه ی کوچکی که از همه ی تاریخ بزرگتر است!

... از خانه ی خاموش و غمزده ی فاطمه – این خانه ی کوچکی که از همه ی تاریخ بزرگتر است – مردی بیرون آمد: خشمگین و مصمم، و در هیأتی که گویی بر سر همه ی قصرهای قساوت و پایگاه های قدرت، آهنگ یورش دارد، و گویی قله ی کوهی است که آتشفشانی بیتاب را در دل خود به بند کشیده است، و یا تند بادی که خداوند بر این قوم عاد فرو فرستاده است!

مردی از خانه ی فاطمه بیرون آمده است! مدینه را می نگرد و مسجد پیامبر را! و مکه ی ابراهیم را، و کعبه ی به بند ِنمرود کشیده را، و اسلام را، و پیام محمد (ص) را، و کاخ سبز دمشق را و گرسنگان را و در بند کشیدگان را و ...

مردی از خانه ی فاطمه بیرون آمده است! بار سنگین همه ی این مسؤلیت ها بر دوش او سنگینی می کند. او وارث رنج بزرگ انسان است. تنها وارث آدم - تنها وارث ابراهیم و ... تنها وارث محمد! و...

مردی تنها!

اما، نه، دوشادوش او، زنی نیز از خانه ی فاطمه بیرون آمده است، گام به گام او، نیمی از بار سنگین رسالت برادر را او بر دوش خود گرفته است!

مردی از خانه ی فاطمه بیرون آمده است، تنها و بیکس، با دست های خالی، یک تنه بر روزگار وحشت و ظلمت و آهن یورش برده است. جز "مرگ" سلاحی ندارد! اما او، فرزند خانواده ای است که "هنر خوب مردن " را، در مکتب حیات، خوب آموخته است.

در این جهان، هیچ کس نیست که همچون او، بداند که: "چگونه باید مرد"؟ دانشی که دشمن نیرومنداو – که بر جهان حکومت می راند – از آن محروم است، و این است که قهرمان تنها، به پیروزی خویش بر انبوه سپاه خصم، اینچنین مطمئن است، و اینچنین مصمم و بی تردید، به استقبال آمده است.

آموزگار بزرگ "شهادت" اکنون برخاسته است تا به همه ی آنها یی که جهاد را تنها در "توانستن"می فهمند، و به همه ی آنها یی که پیروزی بر خصم را تنها در غلبه ، بیاموزد که "شهادت" نه یک"باختن"، که یک "انتخاب" است. انتخابی که در آن، مجاهد، با قربانی شدن خویش، در آستانه ی معبد آزادی و محراب عشق، پیروز می شود.

و حسین، وارث آدم – که به بنی آدم زیستن داد – و وارث پیامبران بزرگ – که به انسان،"چگونه باید زیست" را آموختند – اکنون آمده است تا، در این روزگار، به فرزندان آدم، "چگونه باید مرد" را بیاموزد!

حسین آموخت که "مرگ سیاه"، سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن می دهند تا "زنده بمانند"، چه، کسانی که گستاخی آن را ندارند که "شهادت "را انتخاب کنند، "مرگ" آنان را انتخاب خواهد کرد.                شریعتی

خانه ی کوچکی که از همه ی تاریخ بزرگتر است!

... از خانه ی خاموش و غمزده ی فاطمه – این خانه ی کوچکی که از همه ی تاریخ بزرگتر است – مردی بیرون آمد: خشمگین و مصمم، و در هیأتی که گویی بر سر همه ی قصرهای قساوت و پایگاه های قدرت، آهنگ یورش دارد، و گویی قله ی کوهی است که آتشفشانی بیتاب را در دل خود به بند کشیده است، و یا تند بادی که خداوند بر این قوم عاد فرو فرستاده است!

مردی از خانه ی فاطمه بیرون آمده است! مدینه را می نگرد و مسجد پیامبر را! و مکه ی ابراهیم را، و کعبه ی به بند ِنمرود کشیده را، و اسلام را، و پیام محمد (ص) را، و کاخ سبز دمشق را و گرسنگان را و در بند کشیدگان را و ...

مردی از خانه ی فاطمه بیرون آمده است! بار سنگین همه ی این مسؤلیت ها بر دوش او سنگینی می کند. او وارث رنج بزرگ انسان است. تنها وارث آدم - تنها وارث ابراهیم و ... تنها وارث محمد! و...

مردی تنها!

اما، نه، دوشادوش او، زنی نیز از خانه ی فاطمه بیرون آمده است، گام به گام او، نیمی از بار سنگین رسالت برادر را او بر دوش خود گرفته است!

مردی از خانه ی فاطمه بیرون آمده است، تنها و بیکس، با دست های خالی، یک تنه بر روزگار وحشت و ظلمت و آهن یورش برده است. جز "مرگ" سلاحی ندارد! اما او، فرزند خانواده ای است که "هنر خوب مردن " را، در مکتب حیات، خوب آموخته است.

در این جهان، هیچ کس نیست که همچون او، بداند که: "چگونه باید مرد"؟ دانشی که دشمن نیرومنداو – که بر جهان حکومت می راند – از آن محروم است، و این است که قهرمان تنها، به پیروزی خویش بر انبوه سپاه خصم، اینچنین مطمئن است، و اینچنین مصمم و بی تردید، به استقبال آمده است.

آموزگار بزرگ "شهادت" اکنون برخاسته است تا به همه ی آنها یی که جهاد را تنها در "توانستن"می فهمند، و به همه ی آنها یی که پیروزی بر خصم را تنها در غلبه ، بیاموزد که "شهادت" نه یک"باختن"، که یک "انتخاب" است. انتخابی که در آن، مجاهد، با قربانی شدن خویش، در آستانه ی معبد آزادی و محراب عشق، پیروز می شود.

و حسین، وارث آدم – که به بنی آدم زیستن داد – و وارث پیامبران بزرگ – که به انسان،"چگونه باید زیست" را آموختند – اکنون آمده است تا، در این روزگار، به فرزندان آدم، "چگونه باید مرد" را بیاموزد!

حسین آموخت که "مرگ سیاه"، سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن می دهند تا "زنده بمانند"، چه، کسانی که گستاخی آن را ندارند که "شهادت "را انتخاب کنند، "مرگ" آنان را انتخاب خواهد کرد.                شریعتی

خانه ی کوچکی که از همه ی تاریخ بزرگتر است!

... از خانه ی خاموش و غمزده ی فاطمه – این خانه ی کوچکی که از همه ی تاریخ بزرگتر است – مردی بیرون آمد: خشمگین و مصمم، و در هیأتی که گویی بر سر همه ی قصرهای قساوت و پایگاه های قدرت، آهنگ یورش دارد، و گویی قله ی کوهی است که آتشفشانی بیتاب را در دل خود به بند کشیده است، و یا تند بادی که خداوند بر این قوم عاد فرو فرستاده است!

مردی از خانه ی فاطمه بیرون آمده است! مدینه را می نگرد و مسجد پیامبر را! و مکه ی ابراهیم را، و کعبه ی به بند ِنمرود کشیده را، و اسلام را، و پیام محمد (ص) را، و کاخ سبز دمشق را و گرسنگان را و در بند کشیدگان را و ...

مردی از خانه ی فاطمه بیرون آمده است! بار سنگین همه ی این مسؤلیت ها بر دوش او سنگینی می کند. او وارث رنج بزرگ انسان است. تنها وارث آدم - تنها وارث ابراهیم و ... تنها وارث محمد! و...

مردی تنها!

اما، نه، دوشادوش او، زنی نیز از خانه ی فاطمه بیرون آمده است، گام به گام او، نیمی از بار سنگین رسالت برادر را او بر دوش خود گرفته است!

مردی از خانه ی فاطمه بیرون آمده است، تنها و بیکس، با دست های خالی، یک تنه بر روزگار وحشت و ظلمت و آهن یورش برده است. جز "مرگ" سلاحی ندارد! اما او، فرزند خانواده ای است که "هنر خوب مردن " را، در مکتب حیات، خوب آموخته است.

در این جهان، هیچ کس نیست که همچون او، بداند که: "چگونه باید مرد"؟ دانشی که دشمن نیرومنداو – که بر جهان حکومت می راند – از آن محروم است، و این است که قهرمان تنها، به پیروزی خویش بر انبوه سپاه خصم، اینچنین مطمئن است، و اینچنین مصمم و بی تردید، به استقبال آمده است.

آموزگار بزرگ "شهادت" اکنون برخاسته است تا به همه ی آنها یی که جهاد را تنها در "توانستن"می فهمند، و به همه ی آنها یی که پیروزی بر خصم را تنها در غلبه ، بیاموزد که "شهادت" نه یک"باختن"، که یک "انتخاب" است. انتخابی که در آن، مجاهد، با قربانی شدن خویش، در آستانه ی معبد آزادی و محراب عشق، پیروز می شود.

و حسین، وارث آدم – که به بنی آدم زیستن داد – و وارث پیامبران بزرگ – که به انسان،"چگونه باید زیست" را آموختند – اکنون آمده است تا، در این روزگار، به فرزندان آدم، "چگونه باید مرد" را بیاموزد!

حسین آموخت که "مرگ سیاه"، سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن می دهند تا "زنده بمانند"، چه، کسانی که گستاخی آن را ندارند که "شهادت "را انتخاب کنند، "مرگ" آنان را انتخاب خواهد کرد.                شریعتی



موضوع مطلب : [Post_Cat_Title]
سه‌شنبه 26 بهمن 1395 :: 14:59 ::  نويسنده : tagaddos

نخبه گرایی یا تفکرات نژاد پرستانه!

نخبه گرایی همان تفکرات نژاد پرستانه است که در طول تاریخ بر توده ی مردم تحمیل شده و سرنوشت انسان ها را رقم زده است. منظور از نخبه بودن برخی یعنی برتر بودن برخی بر بعضی دیگر که نخبه گرایان آن را دستاویزی برای برتریت خودشان و در نتیجه برای رسیدن به پست های کلیدی و غارت و چپاول برخی دیگر قرار داده اند. آن که کاخ نشین است و آن که گورخواب،آن که حقوق نجومی می گیرد و آن که بیکار است، آن که فرصتهای تحصیلی برتر دارد و آن که بیسواد یا کم سواد است و خلاصه آنهایی که همه جور قدرت دارند و آنهایی که هیچ ندارند، اینها همه نمادهای تبعیض نژادی و یا نژاد پرستی است.

ازآغاز تاریخ از زمان افلاطون و ارسطو این تفکر نژاد پرستانه و طبقاتی بوده و همواره انسان های مظلوم در زیر دست و پای ظلم لگدمال شده اند و این تفکر هنوز هم به حیات خود ادامه می دهد حتی حکومت های اسلامی هم نتوانسته اند این تفکر مسموم را که سد راه تکامل انسان هاست از پیش پای مردم بردارند.

طبق نظریات این آقایان  اصلاً عده ای آقا و نخبه آفریده شده اند و عده ای دیگر نوکر و برده! و این بهانه ای شده که عده ای اینطور تصور کنند که آنها برای رسیدن به تمام امکانات یک جامعه لیاقت دارند و دیگران ندارند در حالی که هیچ ذره ای از هیچ یک از نعمت های خداوند را آنان خلق نکرده اند و همه ی آنها را خداوند آفریده است ولی آنها در طول تاریخ آنقدر گستاخ و ظالم بوده اند که سهم و حق همه ی مردم را تصاحب کرده و خودشان را مالک همه ی آن چیزهایی دانسته اند که خداوند آفریده است! این است که خودشان را برتر و لایق می دانند و دیگران را برده و نالایق! و حتی در جمهوری اسلامی مسؤلین با عنوان نخبه در رأس امور قرار گرفته، عده ای را با عنوان برده ، روانه ی گور خوابی و کارتن خوابی و زاغه نشینی می کنند و خودشان را شایسته ی کاخ نشینی می دانند! یعنی مثل همان روزگار شاه، تربیت عده ای برای گرفتن پست های کلیدی و حاکمیت بر بقیه ی مردم یعنی توده ی مردم یا برده ها یا گله ها! مردمی که نه شغل دارند و نه ثروت و به قول آقایان نه استعداد، نه تحصیلات، نه امکانات و نه هیچ چیز دیگر! آنهایی که فقط لایقند نوکرهایی تربیت شوند در خدمت اربابان و آقاها و آقازاده ها! آن هم در حکومت جمهوری اسلامی، پس از انقلاب اسلامی و به نام حکومت عدالت محور اسلامی! در حالی که اسلام از آغاز پیدایش با نژاد پرستی و برتری نژادی مخالف بوده و برتری انسان ها را بر یکدیگر در تقوی می داند. در اسلام، گرامی ترین و بهترین انسان ها باتقوی ترین آنهاست.        اِنَّ اَکرَمَکُم عِندَاللهِ اَتقیکُم سوره حجرات آیه ی13

مردم باید حواسشان باشد که مدارس غیر انتفاعی و دانشگاه های غیر انتفاعی در واقع همان مدارس ملی و دانشگاه های ملی زمان طاغوت است که زیربنایش همان تفکرات نژاد پرستانه ی غرب است ! یعنی همان برتر بودن و آقا بودن یک طبقه و نوکر بودن و برده بودن طبقه ی دیگر! و ما در آغاز انقلاب با این نوع تفکرات مبارزه کردیم و بسیار هم شهید دادیم ولی پس از تثبیت انقلاب، دست هایی آلوده و خیانت بار، فرهنگ و اقتصاد اسلامی ما را به سمت و سوی  ارزشهای سرمایه داری و تفکرات نژاد پرستانه ی قبل از انقلاب سوق داد. امروز ترامپ هم می گوید: کابینه ی من با هوش ترین ها هستند، در حالی که عوامل سیا هستند. و مسؤلین جمهوری اسلامی هم به علت نخبه دانستن خودشان، خودشان را در رأس امور جا زده اند! نه به علت متعهد بودن و با تقوی بودن! عده ای هم که اصلاً به گردش نخبگان هم اعتقاد نداشتند! آنها چند نفری را که با انتخاب خودشان در رأس هرم قدرت قرار داده بودند برای چهل سال حکومت کافی می دانستند! یعنی چند خدای جاودانه! برای حکومت،تا آخر تاریخ ایران!

اصلاً به چه مناسبتی یک عده باید در مدارس به اصطلاح غیر انتفاعی یعنی در مدارس درجه ی یک با تمام امکانات رفاهی و آموزشی و تربیتی و ورزشی و ... تحصیل کنند و عده ای دیگر در مدارس ویران و بدون هیچ نوع امکاناتی؟! آن گونه که در مدارس سیستان و بلوچستان، بچه های فقیر، برای گرم کردن کلاس، نفت را هم خودشان باید بیاورند! مگر خون دانش آموزان مدارس غیر انتفاعی رنگین تر از خون بچه های سیستان و بلوچستان و یا بچه های بی امکانات روستاها و یا هر منطقه ی آسیب پذیر دیگر است؟!

امروز مدارس و دانشگاه های غیر انتفاعی نژاد پرستانه، با آموزش پولدارها و مرفهین بی درد، آنها را برای گرفتن پست های کلیدی تربیت می کنند تا دانش آموزان جنوب شهر و روستاها و مناطق فقیرنشین برده و نوکر فرزندان سرمایه دارها و آقازاده ها در دوران پس از تحصیل باشند! بعد هم اسمشان می شود نخبه ! این شرایط زندگی انسان هاست که نخبگی آنها را رقم می زند والاّ همه ی انسان ها دارای استعداد می باشند. فقط استعدادها متفاوت می باشند. چرا دولت ها که همه ی امکانات همه ی مردم را در دست دارند برای همه ی مردم برنامه های عدالت محور اسلامی تنظیم نمی کنند؟! یعنی چه که یکی گور خواب می شود و یکی کاخ نشین؟! همین گور خوابی و کاخ نشینی نماد زشت نژاد پرستی و نخبه گرایی است!

مردم باید علیه سیستم طبقاتی حاکم بر آموزش و پرورش و آموزش عالی اعتراض بدهند مردم باید علیه ارزش های حاکم سرمایه داری و نژاد پرستانه و یا به عبارتی ارزش های نخبه گرایانه حاکم در سطح جامعه ی اسلامی-انقلابی در جمهوری اسلامی برخیزند و سکوت نکنند و طومار استثمار و بهره کشی را در هر زمان و مکانی در هم بپیچند و حق و حقوق خود را مطالبه کنند و سیلی محکمی بر سیستم آموزش و پرورش طبقاتی حاکم بر جامعه ی اسلامی و انقلابی در جمهوری اسلامی بزنند و از خون پاک شهیدانشان دفاع کنند و از حق و حقوق خودشان نیز دفاع کنند.

امروز نژاد پرستی به اسم اسلام حاکمیت یافته! مثلاً آموزش و پرورش ما نسبت به زمان طاغوت چه تغیری کرده است؟ آن زمان هم مدارس غیر انتفاعی به نام مدارس ملی بر مردم تحمیل شده بود! تمام ارزش های سرمایه داری بر مردم تحمیل شده بود مثل امروز ما! مردم باید واقعاً برخیزند و از حقوق خود شان دفاع کنند.

 



موضوع مطلب : [Post_Cat_Title]
سه‌شنبه 26 بهمن 1395 :: 14:18 ::  نويسنده : tagaddos



موضوع مطلب : [Post_Cat_Title]
سه‌شنبه 26 بهمن 1395 :: 14:09 ::  نويسنده : tagaddos

پشت دیوار سکوت

یک سحر پنجره باز است هنوز!

یک نفس حنجره

فریاد نیاز است هنوز!



موضوع مطلب : [Post_Cat_Title]
سه‌شنبه 26 بهمن 1395 :: 13:49 ::  نويسنده : tagaddos

پشت دیوار سکوت

یک سحر پنجره باز است هنوز!

یک نفس حنجره

فریاد نیاز است هنوز!

پشت دیوار سکوت

یک سحر پنجره باز است هنوز!

یک نفس حنجره

فریاد نیاز است هنوز!

پشت دیوار سکوت

یک سحر پنجره باز است هنوز!

یک نفس حنجره

فریاد نیاز است هنوز!

پشت دیوار سکوت

یک سحر پنجره باز است هنوز!

یک نفس حنجره

فریاد نیاز است هنوز!

پشت دیوار سکوت

یک سحر پنجره باز است هنوز!

یک نفس حنجره

فریاد نیاز است هنوز!



موضوع مطلب : [Post_Cat_Title]
دوشنبه 25 بهمن 1395 :: 10:13 ::  نويسنده : tagaddos



موضوع مطلب : [Post_Cat_Title]
دوشنبه 25 بهمن 1395 :: 10:04 ::  نويسنده : tagaddos



موضوع مطلب : [Post_Cat_Title]
دوشنبه 25 بهمن 1395 :: 09:49 ::  نويسنده : tagaddos



موضوع مطلب : [Post_Cat_Title]
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران