بسم الله الرحمن الرحیم
وبلاگ رسمی اقدس اکبرنژاد
دوشنبه 08 اسفند 1390 :: 20:32 ::  نويسنده : tagaddos

 

 

 

 

 

نجواي سبز

گونه هايم براي دريافت سيلي هايت آماده است! هر چه مي خواهي بزن!

امّا هرگز تركم نكن! من اوج نگاههاي مهربان توام و تو دقيقاً به من ثابت كردي كه اگر در دلم كوچكترين جايي براي محبت كسي وجود داشته باشد تو هرگز در آن نخواهي بود! بي تو مرگم ! دوست دارم خودم را آنچنان هدية تو كنم كه دوست داري!

مي خواهم در شأن تو باشم ! كه بعيد است. مرا درياب!

گاه احساس مي كنم كه دارم سيلي مي خورم ! امّا شايد بايد اينگونه باشد تا پنجره هاي جديد معرفت تو به سوي من باز شود. شايد اين بار عاشقانه تر مرا بپذيري! شايد!

 

اي واژة هميشه سرخ

قد نگاه من به بلنداي قامت انتخاب تو نمي رسد! تو در تفسير كدام قاموس 72 باغ گلت را پرپر كردي؟!

بنشين به چشم خستة من كه بي تو بارانيست ! آن لحظه كه دل رباب توي دستان تو پرپر شد! ، رقيه داشت چشمهاي تو را توي تشت مي بوسيد! ، از چشم آسمان خون مي باريد! همه جا عطشناك فرياد سرخ تو بود!

و همة تاريخ از اينهمه معرفت داشت سيراب ميشد!

چه شد كه تو آن سحر نفس دميدي به جسم مردة خاك ! انسانها!

تو دريا دريا خنديدي به كام تشنة هستي!

جنگلهاي روئيد در قاموس استقامت تو!

تمام هستي عطشناك بوسه بر لبان تشنة تو بود و لبان تو عطشناك بوسه بر لبان شمشير! اي راست قامت!

تو چگونه باليدي بر تارك تاريخ و قامت تو در زير اينهمه اندوه نشكست!

چشمانم قربان لحظه لحظة آخرين نگاههاي وداع تو با رقيه باد!

و قلبم تكه تكه در مقابل تيرهاي چند شعبه اي كه بر حلق اصغر تو نشست!

چقدر از خودم خجالت مي كشم كه بيشرمانه مانده ام! و گلهاي سرخ باغ تو همه از شاخه چيده شده اند!

من مانده ام تا شرمگينانه تماشا كنم امتداد خط سرخ عبور لحظه هاي تسخير تو را كه عطر آن همة تاريخ را پوشانده است!

من مانده ام تا تشنگي تو را تفسير كنم!

من حيرانم از اين رنج عظيم كه حيات و بيداري نسلها را همراه خود آورده است!

كاش يكروز مرا از عمق همة باورهاي سبزم صدا ميزدي و من سرخ سرخ در آغوش واژه ها و پيامهاي پاره پارة تو مي باليدم و زنده ميشدم! و بعد مثل تو تكه تكه ميشدم! و جاودانه!

كاش مرا هم مي خواندي ، كاش!

 

 

نرگس چشمانت

 

     

       مي مانم تا صبح ظهور

   در آشيانة چشمانت

               مي بارم شب فراق تو را

      با ترانة چشمانت

            مي دوم خسته و تنها

                        تا بگيرم از عطر پونه ها و

  دست شقايق

    نشانة چشمانت

    تمام فصلها را

   به دنبال تو

              آيه آيه ميكنم تكرار

   تا مرا ببري

                                      به جمعه اي كه                         

                    شوم مست پيمانة چشمانت

             كاش اتفاق مي افتاد

                      كه ببينم طلوع ظهورت را

           و بگذارم سرم را

              روي شانة چشمانت

             و غزل ظهور تو را

              جرعه جرعه بنوشم

            به بهانة چشمانت

 

           دريغا نمي دانم  

       كه من كورم!

                               يا كه چشمان من لياقت ندارد

 بخواند 

                        غزلهاي عاشقانه چشمانت

                 مي نشينم سر راه تو

   هر پگاه و

                    مي خوانم امن يجيب

       تا كه يك بار

     فقط يك بار

    دعوتم كني

             به خانة چشمانت!

 

                                                                      اقدس اكبرنژاد

 

 

        شعر خودم با خط خودم تقديم به روح خدا  - اقدس اكبرنژاد

 يك انتخاب بزرگ!

 


سوتك

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم

چه خواهد ساخت؟

ولي بسيار مشتاقم،

كه از خاك گلويم سوتكي سازد

گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش

و او يكريز و پي در پي،

دَم گرم خوشش را بر گلويم سخت بفشارد،

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدين سان بشكند در من ،

سكوت مرگبارم را !

 

 

با بچه هاي 57

آمده ام تا دوباره با هم پنجره ها را باز كنيم و دوباره با هم پرواز كنيم. هواي قفس دلگير است. همه جا زمستان است و هوا ابري!

برخيزيد دوباره با هم برويم و خورشيد را پيدا كنيم و در انفجار دوبارة نور راه را از همانجا كه مانده ادامه دهيم.

آمده ام تا دوباره همة مرزها را بشكنيم. مرزهاي سكوت و سكون را.

آمده ام تا دست در دست و بال در بال در پروازي دوباره همة بركه ها را جا بگذاريم و تاريكيها را! و به افق هاي روشن توحيد و عدالت برسيم. آمده ام تا همه صخره هاي سخت ناملايمات را درنورديم و جاده هاي نامهرباني را پشت سر بگذاريم و با عبوري دوباره از دشتهاي سرخ و آبي و بنفش! دوباره سبز شويم و در موج تكثير شقايق هاي سرخ به پيشباز لاله ها برويم. برخيزيد، امروز همة انسانيت را به آتش كشيده اند! همة دشتها در غربت خيزش شما مظلومانه ميسوزند! آتشفشان همة قله ها خاموش است در غياب نفس هاي شعله ور شما! همة ديوارهاي استقامت به انهدام تن در داده اند!

برخيزيد تا دشتها دوباره جوانه زنند، جنگلها برخيزند. قله ها آتشفشاني شوند!

برخيزيد تا رودها بخروشند، حنجره ها بخوانند و در پژواك تكبيرها جوانه ها قيام كنند! برخيزيد باغهاي گل سرخ را از يورش سرماي زمستان نجات دهيد. يادتان هست سوتكي را كه يكروز از عزيزترين استادم هديه گرفته بودم، به شما هديه دادم و شما بچه هاي بازيگوش و با استعداد من در سال هاي 56 و 57 با نفسهاي گرمتان آنقدر در آن دميديد كه همة خفتگان را از خواب بيدار كرديد و سكوت مرگبار دنيا را در هم شكستيد! يادتان هست؟!

حالا نيز برخيزيد و آنقدر در سوتكهايتان بدميد تا خفتگان بي تعهد دوباره از خواب غفلت برخيزند! برخيزيد دوباره طوفاني بر پا كنيد و اين شاخكهاي سخت رسوبي را كه چنگال در ريشه هاي خاك گسترده اند و شاخه ها را از بنياد مي شكنند در طوفان قيامتان بشكنيد.

شما همواره زنده و سرافرازيد. عجيب نيست اگر من هنوز هم در دشتهاي پهناور اين سرزمين صخره اي قامت استوار شما را مي بينم كه يكه و تنها در دورترين روستاها سبز سبز ايستاده ايد! و بر مرگ لبخند مي زنيد! در روستاهاي جا مانده از تلاش و تپش و حركت! در روستاهاي مظلوم خفته در دشتهاي ساكت و آرام! در روستاهاي مظلوم خالي از سكنه! در روستاهايي كه همة اهالي آن از بي امكاناتي خانه هايشان را رها كرده و از سرزمين آباء و اجدادي خود، از كنار مزارع سر سبز خود، از كنار شهيدان خود، از كنار همة خاطره ها و يادهاي عزيزشان كوچ كرده اند و گريخته اند به حاشيه كلانشهرهاي نا نجيب، شهرهاي كلانخورها، اختلاسگران و در آنجا به دريوزگي تمدن بزرگ! تن در داده اند!

به آغوش كلانشهرها پناه آورده اند. به آغوش اعتياد، فقر، فساد، فحشا و...بخاطر نداشتن حتي يك راه سادة خاكي! يك مدرسه! يك پزشك! يك معلم! در روستاها!

و شما هنوز يكه و تنها در قلب روستا، در عمق باورهايي كه به آن رسيده ايد همچنان ايستاده و كرامت و بزرگواري و انسانيت را فرياد مي زنيد. انقلاب را فرياد ميزنيد. زندگي، تلاش، ايمان وآرمان خود را فرياد مي زنيد.

آمده ام در كنار شما ايستاده بميرم! كه نه، ايستاده بمانم!

چرا خفته ايد؟ برخيزيد دوباره بر سوتكهايتان بدميد! و نسل سرگردان و آواره روزگار متمدن وحشي را فرياد بزنيد!

دوباره بدميد! بدميد! تا در پژواك آخرين نوازشهاي آوازتان جهان برخيزد! دنيا بشورد! زندگي جوانه زند! حيات بشكوفد! گلها بخندند. شكوفه ها يا سلامي دوباره زندگي را آغاز كنند.

واژه هاي غريب من!

چرا هر يك در گوشه اي از غربت اين خاك گم شده ايد؟

و يا نه، داريد جسم بي رمق اين انقلاب مظلوم را در ميان بازوانتان در شرق و غرب و شمال و جنوب پاس مي داريد و نگهباني مي كنيد، و يا نه داريد تشييع مي كنيد!

واژه هاي غريب من!

چرا هر يك در گوشه اي از غربت اين خاك پنهانيد؟!

برخيزيدد دوباره با هم پيدا شويم!

برخيزيد دوباره، همه با هم در سوتكهايمان بدهيم!

دوباره شهر را بيدار كنيم!

دوباره شهر را از هجوم سياهي و تباهي و ظلم آزاد كنيم!

برخيزيد دوباره با هم شهيد شويم! دلم از تنهايي نخلهاي بي سر، دلم از تنهايي باغچه، دلم از تنهايي آئينه ها تنگ است. برخيزيد تا در حضور شما شب از حاشيه هاي شهر بگريزد. قلب شهر را پاس داريد. مي دانم دوباره مشتهاي شما سبز خواهد شد. دوباره شهر پرواز را تجربه خواهد كرد.

سليم تو كجايي؟! صالح تو كجا؟! محمد بگو چه مي كني؟! عبدالله حالت چطور است؟! و بهادر! بهادر تو كجايي؟! هواي اينجا خيلي مسموم است! بوي تند لجنزارهاي تبعيض و دروغ و نيرنگ و دزدي و اختلاس همه جا را پر كرده است! اربابان زرو زور و تزوير در كاخهاي مانده بر جاي شاه و خاندانش ساكنند! همة شهر بيمار است. بيمار اختلاسهاي كلان و دزديهاي بزرگ، بيمار بيكاري و اعتياد، فقر و فساد و فحشا و...

برخيزيد دوباره با هم پرواز كنيم تا قلّه خورشيد! و تا چشمة خورشيد راهي نيست و گر چه شايد دوباره بالهايتان بسوزد. ولي ملالي نيست. دوباره ميشويد خورشيد! دوباره گرما و حيات مي بخشيد! دوباره مي تابيد. همه جا را مي كنيد روشن! دوباره نور مي شويد، مي باريد روشنايها را! و زمين عطشناك را مي كنيد سيراب! دوباره مي تابيد و شب را به زنجير مي كشيد. دوباره ميشويد تكثير. آري دوباره تكثير ميشويد!

پس از38  سال سخنراني استاد عزيز دكتر شريعتي را با هم به تحليل مي نشينيم.

آيا دوست داريد لحظاتي چند سخنان شيواي دكتر شريعتي را با قلم و بيان خودش بشنويد؟ اگر دوست داريد با هم به شب قدر دكتر شريعتي مي رويم.

و روز بعد دكتر در طبقه دوم و يا سوم سالن دانشگاه تهران همه ما را جمع مي كند و با صدايي بلند خطاب به همة ما ميگويد:

من نوشته ها و يادداشتهاي بسيار زيادي دارم كه هنوز سامان نيافته اند خود به تنهايي نمي توانم آنها را تنظيم و تكثير كنم و در اختيار ديگران قرار دهم. شما هر كدام به هر نحوي كه مي توانيد بايد براي تنظيم و تكثير و چاپ آن كمك كنيد و منظورش اين است كه نوشته هايش به امت مردم برسد. خلاصه حرفهايش در گسترة اين خاك تكثير و توزيع شود. و ما با فريادهايمان موافقت خودمان را اعلام مينماييم. آن روز با خوشي تمام در كنار عزيزترين استاد دانشگاه به پايان ميرسد.

يكي از سوره هاي عجيبي كه در شب قدر بايد خوانده شود سورة روم است و او تفسير سورة روم را آغاز مي كند. زيباتر از هميشه.



موضوع مطلب : [Post_Cat_Title]
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران