بسم الله الرحمن الرحیم
وبلاگ رسمی اقدس اکبرنژاد
بسمه تعالي با بچه هاي 57 (3) زمستان 57 است. دنيا در انجماد و يخبندان هاي وحشتناك مدفون است. سرمايه داري بيرحم و جنايتكار پنجه هايش را در قلب همة ملتها فرو برده است ! صداي خستة انسانهايي كه از دور و نزديك بهم پيوند مي خورند فضاي سكوت نظام شاهنشاهي را بهم ريخته است. در زير پوست شهر دملهاي چركين اندك اندك سرباز مي كنند. همة شهر در زير پاي مردم ميلرزد! از هر نقطة شهر قامتي سبز ميشود ! و در نقاطي ديگر ستاره ها به زمين كشيده ميشوند!! چهرة عبوس شهر در خشمي باور نكردني ، لحظه ها را مي شمارد. گويا منتظر حادثه ايست! مردم در راهپيمايي ها بر تفنگهاي نيروهاي انتظامي گل مي چسبانند! عده اي سرود مي خوانند، عده اي پاي بر زمين مي كوبند. همة دانش آموزان به خيابانها ريخته اند. حالا سنگفرش هر خيابان با خون بچه مدرسه ها رنگين شده است ! معلمها همراه دانش آموزانشان. حالا هر كسي سعي مي كند زودتر از ديگري قله هاي معرفت را فتح كند! همه در حال انتخاب كردن هستند. هيچكس تنها نيست. همه با همند ، دانشجو و دانش آموز و خانه دار و... امروز همه از يك قبيله اند ، از قبيلة شهيدان! در دل هشترود ، در دل غزلواره هاي رودهاي جاري ، در دل قله ها سرفراز كوههاي سترگ ، در دل دشتهاي سبز و آبي و بنفش ، و اينك در دل انجماد زمستاني و يخبندان ، در دل غربت بي انتهاي اين سرزمين متروك يا جاده هاي خاكي و يا راههاي مسدود در دل طوفان و برف زمستاني ، كولاكهاي نفس گير ، گاه تمام راهها مسدود ميشود و يا هيليكوپتر غذا و مايحتاج ديگر در روستاها پخش ميشود! راه قره چمن – هشترود مسدود است. ميگويند بارها به اين جاده بودجه اختصاص يافته ولي هر بار خورده شده! بسياري در جاده ها ميمانند و يا ميميرند! اما امسال هوا كمي بهتر است. مدرسه مولوي قلب طپيندة هشترود در انقلاب است. قلب خيزشها! بهترين بچه هاي تمام روستاهاي هشترود در هشترود جمعند و در مدرسه مولوي كه امروز حتي نام مدرسة مولوي را هم بلعيده اند! در دورترين روستاها ،مردم همة دار و ندار خودشان را در هشترود و در مدرسه مولوي سرمايه گذاري كرده اند. در روستاهاي نزديك دانش آموزان رفت و آمد مي كنند ولي آنهاييكه از روستاهاي دور ميآيند هر ماه يا هر دو ماه يكبار با يك بغل نان و قدري پنير و عدس و لپه و ساير مايحتاج راهي اين ديار ميشوند. بچه هاي مدرسه مولوي! وقتيكه مريض ميشوند اگر در روستا باشند در همان ده قرنطينه ميشوند زيرا نه راهي براي برگشتشان وجود دارد و نه پزشكي كه مداوايشان كند! حالا ساعت 8 صبح است. زنگ دبيرستان به صدا در مي آيد. دبيران سر كلاسهايشان مي روند. هيچ كس نه از دانش آموزان و نه از دبيران جرأت هيچ سخن گفتن و حركتي را ندارند زيرا تمام حركتهاي آنها توسط مدير مدرسه گزارش داده ميشود و سريع اخراج و تنبيه و توبيخ ميشوند! هيچكس صدايش در نمي آيد. بچه هاي كوچكتر بيشتر مي ترسند امّا بچه هاي سال آخر دبيرستان قدرتمندانه اختيارات را به دست گرفته اند و همه را هدايت و رهبري مي كنند. هيچكس هم جلو دار آنها نيست. البته بعضي از بچه ها در همين رابطه بارها به دفتر دبيرستان احضار شده و مورد مؤاخذه قرار گرفته اند! مدرسه مولوي قلب فرهنگي هشترود است. دانش آموزان از تمام روستاها به انجا مي آيند و دبيران از تهران و تبريز در آنجا تدريس مي كنند. مدرسه مولوي در قلب زمستان هشترود مي طپد. او در برف و انجماد ، گرم و پويا و طپنده است. هر روز اعلاميه اي از طرف رژيم صادر ميشود و بعضي از افراديكه اطلاعات را ميگيرند مخفيانه آن اطلاعات را به ما منعكس مي كنند. آخرين اطلاعيه آنها اينست : شاه زندانيان سياسي را كه در شهرستانها و در هر جا فعاليت سياسي دارند و ايجاد اغتشاش مي كنند حكم تير داده است! اين خبر توسط بچه ها سريع به گوش من مي رسد. آنها مي خواهند جنبش خاموش شود. آنها مي خواهند با ايجاد رعب و وحشت در دل انقلابيون و مردم ، شعله هاي برافروختة انقلاب را خاموش كنند. اما ديگر خيلي دير است! گر چه مديران و برخي مسئولين دبيرستان مولوي و بخصوص اعضاء ساواك دبيرستان مأمورند كه گزارش كامل جريانات و اتفاقات را به اطلاع مركز برسانند ولي مردم ديگر بيدارند ، مردم از ظلم بينهايت رژيم شاه جانشان به لب رسيده است. ولي هنوز بسياري از مردم روستاها و حتي در خود شهر از ساواك و اربابان رژيم بيمناكند و رعب و وحشتي كه شاه در داخل كشور و در منطقه ايجاد كرده است باعث ترس مردم است. شاه پنجمين ارتش دنياست. ساواك و شكنجه هايش و بيدادگاههايش زبانزد خاص و عام است. در انقلاب در بعضي از ميدانها منجمله در ميدان گرگان كه ما در آن ساكن هستيم براي به توپ بستن خانه ها توپ و تانگ گذاشته اند. روستاها داراي حركتهاي ضعيف هستند. امّا در قلب برف و يخبندان هشترود دبيرستان مولوي اولين و مهمترين كانون گرم جوشش و حركت بچه هاي ممتاز روستاهاست. مديران و مسئولين گزارشهاي روزانه ميدهند ساواك هم كاملاً فعال است. ساواك حتي در خانه هاي مردم و در بين اعضاء خانواده نفوذ دارد و تو اصلاً نمي تواني بفهمي كه آيا خواهرت يا برادرت عضو ساواك است يا نه ! زمستان 57 نسبت به سالهاي قبل كمي گرمتر است. آفتاب ملايمي از آنسوي قله ها سلامي دوباره براي مبارزه دارد. ساعت 8 صبح است. ما هر روز بهانه اي تازه براي بر هم زدن كلاس درس و عدم حضور در كلاس و راهپيمايي داريم. تهديدهاي مدير مانع از اجراي برنامه هايمان نيست. وارد كلاس ميشويم. درس زبان انگليسي داريم. امروز يك بهانة خيلي خوب داريم ! خوب بچه ها چرا بايد درس زبان انگليسي بخوانيم؟ بچه ها كه همه زبانهايشان ضعيف است فرياد مي زنند ما نميدانيم زبان تركي خودمان را بخوانيم يا زبان مادري يا زبان انگليسي. ما زبان انگليسي نمي خواهيم! - چرا بچه ها؟! - زبان انگليسي يك زبان استعماريست! - خوب پس چه زباني ياد بگيريم؟! - زبان بين المللي اسپرانتو! - خوب بچه ها پس ما زبان اسپرانتو مي خواهيم! - بله - پس شعار امروزمان: ما زبان انگليسي نمي خواهيم. زبان اسپرانتو مي خواهيم! با اين بهانة جديد كلاس بهم ميريزد! همة بچه ها از پله هاا سرازير ميشوند و در مقابل چشمان مبهوت آقاي معلم و مدير مدرسه كلاس ترك مي كنند و وارد خيابان ميشوند! مدير بچه ها را دعوت به بازگشت ميكند ولي هيچكس او را تحويل نميگيرد! و همة بچه ها در صورتيكه به سمت محل تحصن حركت مي كنند با هم مي خوانند: ( اين شعر جاودانة حميد مصدق را ) كه : من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه بر مي خيزند من اگر بنشينم تو اگر بنشيني چه كسي برخيزد؟ چه كسي با دشمن بستيزد؟ چه كسي پنجه در پنجه هر دشمنِ دون آويزد؟ و... صداي آنها همه جا را پر مي كند! نظرات شما عزیزان: موضوع مطلب : <-CategoryName-> نويسندگان |
|