بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
وبلاگ رسمی اقدس اکبرنژاد

بريده اي از زندگينامه ام (5)

معجزه ای عجیب!

کنار چار چوب در نگاهم به نقطه ای خیره می ماند. انگار پتکی به مغزم فرود می آید. پلکهایم سنگینی می کند. چشمانم می سوزد. انشعابی از درد تمام وجودم را فرا گرفته است. همه ی سلولهایم درد می کنند. از پلکان ذهنم عبور می کنم. می رسم به جاییکه آغاز یک حرکت است. می رسم به روزیکه ساواکیها خانه ی ما را قُرق کردند. به آنجايي كه مي بينم تمام خیابانهای اطراف خانه ی ما با اتومبيلهاي شخصي و بدون نشان ساواك تحت کنترل است. چند ساواکی در پشت بام، چند ساواکی در حیاط خانه، تعدادی در حال گشت و جستجوی خانه برای پیدا کردن اسلحه و کتاب و سایر چیز ها ی ممنوعه مثل اعلامیه و... در دست هر گروه یک بی سیم است و به وسیله ی آن اطلاعات را رد و بدل می کنند. عده ای در بالای پشت بام سنگر گرفته اند. تمام کوچه ها و خیابانهایی که به منزل ما ختم می شود تحت کنترل شدید ساواک است. آنها خانه ی ما را یک خانه تیمی و پر از انواع سلاحها مي دانند كه عضو هستة مركزي حزب الله يعني مفيدي رئيس آن است. و به خاطر همین است که همه چیز را شدیداً تحت کنترل دارند و البته خانة ما خانه ی امن سید محمد مفیدی، عضو هسته مرکزی حزب الله است که به جرم ترور سرتیپ طاهری پس از شکنجه های فراوان در زندان شاه اعدام می شود و البته خانه ی ما خانه ی امن یک چریک است! ولي ما انگار هيچكداممان از اين قضيه خبر نداريم! فضای خانه ی ما پر از بوی ترس است و علی الظاهر بچه ها و پدر و مادرم، و هيچكدام که تقریباً تجربه ای کافی در اینطور کارها نداریم ! و حالا با سابقه هاي ذهني كه از شكنجه هاي ساواك داريم یک مرتبه با بی سیم هاي متعدد و اسلحه های مختلف و تجهیزات ساواک مواجه هستيم و اين برایمان بسیار ترس آور است. ساواك آنقدر ناگهاني به خانة ما هجوم آورده است كه هيچكس فرصت هيچ نوع بازسازي در اشياء خانه را پيدا نكرده است! پدرم رنگ بر چهره ندارد. در گوشه ای از حیاط خودش را مشغول کاری کرده است. آنطرف تر کنار حوض، ساواکیها مرتب با پشت بام و بیرون از خانه در ارتباط هستند آنها فکر می کنند توطئه یک حمله ی مسلحانه در کار است. همه ی آنها در حال آماده باش هستند و برای خودشان برو بیایی دارند. هیچکس جرات حرف زدن ندارد. هیچکس نمی داند چه بگوید. سکوتی مبهم همه جا را پر کرده است. چشمها با هم حرف می زنند اضطرابی را در چشمان پدرم می خوانم. بچه ها از ترس در گوشه ای کز کرده اند. گاه گاهی ساواکیها آنها را به حرف می کشند. ولی برادرم قبلاً به همه سفارش کرده است که به هیچکس هیچ چیز نگویند و به خاطر همین است که بچه ها در برابر تمام سوالات ساواکیها جواب « نمی دانم » را می دهند! با گامهای آهسته به سوی اتاق به راه می افتم. صدای یکی از ساواکیها بلند می شود. این کمد مال کیست؟ دلم از جای کنده می شود شايد كتابهايي و يا اسلحه يي و يا هر چيز دیگري در لابلاي اوراق موجود در آن كمد پنهان كرده باشيم! جستجوی آنها ادامه دارد تا می رسند به طبقه دوم و به همان اتاق بزرگتری که اتاق پذیرایی ما است. همه جا را با دقت کامل میگردند. راجع به خیلی چیز ها توضیحاتی می خواهند و جوابهای لازم را می گیرند آنها جستجویشان را آنقدر ادامه می دهند تا می رسند به چمدان بزرگی که مخصوص برادر بزرگم است. با اینکه نمی دانم در آن چیست ولی خیلی نگران می شوم. دلهایمان دارد از جا کنده می شود. مادرم دارد گریه می کند سکوتی ترس بار بر همه جا سایه افکنده است. چند نفر مامور باز کردن در چمدان شده و کنترل و بررسی اشیاء داخل آنرا بعهده می گیرند. مرد قوی هیکل وحشتناکی که از همان شکنجه گران ساواک است مسئول باز کردن کمد و چمدانها مي شود و اشیاء و اثاثیه خانه را نیز کنترل می کند. قفل چمدان را می شکند و تمام وسایل درون آن را بیرون می ریزد. دوباره می پرسد این چمدان مال کیست؟ می گویم مال برادرم است. دقتش را بیشتر می کند. تا چیزی درآن پیدا کند. من خیلی می ترسم. دعا می کنم چیزی در آن نباشد بخصوص اسلحه که اگر پیدا شود برادرم را اعدام میکنند. حتماً همه ی ما هم در خطري جدي خواهيم بود و ما را بسيار اذيت خواهند كرد و آنها فکر خواهند کرد که چیزهای زیادی می دانیم ولی مخفی کاری می کنیم و لو نميدهيم. آن وقت ما را خیلی شکنجه خواهند داد. بهر حال آن ساواکی مسؤل همانطور که اشیاء داخل چمدان را بررسی می کند راجع به هر کدام هم چیز هایی از ما می پرسد و ما پاسخ لازم را می دهیم. ناگهان تعدادی کتاب و انبوهی از اوراق در هم و بر هم نظرش را جلب می کند. شروع به جستجوی دقیقتر می نماید با دقت تمام کتابها را می خواند و وسایل داخل چمدان را می گردد. دو سه نفر دیگری هم که با او هستند هر یک تمام کار های او را تکرار می کنند و خلاصه تمام چمدان توسط سه چهار نفر بارها زیرو رو مي شود و تمام اشیاء داخل آن مورد شناسایی قرار می گیرد. در دلم ذکر می خوانم و دعا می کنم. آنها حتی لای کتابها را هم می گردند تا مگر اعلامیه ای، آدرسی، نام کسی، و یا هر چیز دیگری را در آنها بیابند!

 لحظه ها می گذرد. هر چه زمان مي گذرد بر دقتشان می افزایند و وحشت من بیشتر می شود. قلبم به تندی می زد. انگار می خواهد از قفسه ی سینه ام خارج شود. خودم را خیلی کنترل می کنم. خیلی می گردند ولی ظاهراً چیزی دستگیرشان نمی شود. وسایل را به همان صورت به حال خود رها کرده به دنبال چیزی های دیگری می روند. 

نفس عمیقی می کشم. خدا راشکر می گويم. با مادرم دنبال ساواکیها به طبقه ی سوم که یک اتاق در آن قرار دارد می رویم. این اتاق خانه ی امن محمد است. محمد فرزند دكتر مفيدي و یکی از دوستان صمیمی برادر بزرگم و همكلاسي او در دوران دبیرستان است. برادرم در دبیرستان دارالفنون، مروی و... درس خوانده است. محمد ظاهراً این خانه را از پدرم اجاره کرده است و پدرم و سایر افراد خانوادة ما اينگونه وانمود مي كنند كه چیزی از فعالیت  محمد مفيدي نمی دانند. محمد به پدرم گفته است چون همسر ی اختیار کرده و می خواهد مستقل زندگی کند احتیاج به خانه ای دارد. پدرم هم این خانه را به او اجاره داده است. اما در واقع اینجا خانه امن محمد است. او هر زمان که ایجاب می کند به خانة ما می آید و نیز اغلب دختری به اينجا می آید که همراه خود لباسهای شسته و تميز يا قدري غذا و ميوه و يا تعدادي كتاب مي آورد و هر دو آنها هر بار كه به خانة ما مي آيند با لباسها و قيافه هاي متفاوت مي آيند. مثلاً آن دختر یکبار چادر بر سر می کند و یکبار با روسری می آيد و خود محمد هم اغلب گاه به شکل کارگر های ساختمانی و گاه با لباس رسمي و گاه با كلاه و ... می آيد و خلاصه هر دو هر روز به شکلی می آیند. محمد در خانه  ما یک ماشین فتوکپی دارد و می گوید اعلامیه های امام خمینی (ره) را تکثیر می کند. او می گوید مدت هفت سال از طرف امام خمینی (ره) در بغداد دوره ی چریکی دیده است. البته او یک رساله از امام خمینی را به خود من داده است که جلد رویش را کنده است طوریکه مشخص نباشد و بعد ها وقتیکه ساواکیها به خانه ما می ریزند و کتابها ی ما را می برند. مي بينند آن کتاب جلد ندارد فکر می کنند که رساله دیگری است و آن را نمی برند.

ساواكيها وقتي وارد اتاق محمد ميشوند و مي فهمند آنجا اتاق اوست انتظار دارند كه چيزهاي زيادي پيدا كنند، امّا خوشبختانه محمد ماشين فتوكپي اش را چند روز قبل برده است و حالا جز يك زيلو و يك ضبط و يك نوار كه با صوت زيباي قرآن محمد پر شده است و يك پلاك طلا كه نام الله بر آن حك شده است ، چيز ديگري در آن اتاق وجود ندارد . آن پلاك را هم محمد در زندان پيش از اعدام وصيت مي كند كه به خواهرش بدهند و ساير وسايلش را هم بعداً به خانواده اش تحويل ميدهند.

بهرحال ساواكيها وسايل محمد را با خود مي برند و ديگر هيچ چيز در آن اتاق بر جاي نمي ماند ، جز خاطرات محمد. آن روز با وحشت و اضطراب تمام ميگذرد. ساواكيها تا شب در خانة ما هستند و منتظر برادرم . شب هنگام كه برادرم به خانه باز ميگردد ، همينكه قدم در راهرو حياط ميگذارد ، رئيس ساواك كه مردي كوتاه قد و خشن است با غضب به سوي او هجوم مي آورد و با يك سيلي محكم برادرم را نقش زمين ميكند . عينك او به گوشه اي پرتاب ميشود و خودش نقش بر زمين ! همسر برادرم نيز كه در خانة ما است شروع به گريستن ميكند و او كه هنوز مدت خيلي كوتاهي است كه زندگيش را با برادرم آغاز كرده از اين وضعيت بسيار مي ترسد . انگاري مي خواهد جلو برود و مانع زدن او بشود . مادرم هم همينطور . مادرم خيلي گريه كرده است . چشمان برادرم آنقدر قرمز شده است كه انگار از آن خون مي چكد ، رنگ بر چهره ندارد ، خيلي ترسيده است . به گفته خودش او آنقدر ترسیده است که نه چیزی را می بیند و نه کسی را می شناسد! خواهرکوچکترم خم می شود تا عینک او را که بر زمین افتاده است بردارد، اما از ترسش بر نمی دارد! جای سیلی بر چهره ی برادرم متورم و سرخ است. ما همگی دلمان برای برادرم خیلی می سوزد. او را با همان حال دستبند می زنند و می برند و او هیچ نمی گوید در حال ترک خانه مان یکی از ساواکیها می گوید همانطور که راز او (محمد) را نگه داشتید و چیزی راجع به او به ما نگفتید راز ما را هم به کسی نگویید اگر بفهمیم که راجع به آنچه در اینجا گذشته است به دیگران چیزی گفته اید و حضور ما را در خانه تان به دیگران اطلاع داده اید همه ی شما را می کشیم. سرانجام آنها می روند. ما می مانیم و بار اندوهمان از دستگیری برادرم و از شکنجه هایی که می خواهند بر او بدهند. ما سخنان زیادی راجع به نوع شکنجه هایی که ساواک به زندانیان سیاسی می دهد شنیده ایم و بهمین جهت خیلی نگران و ناراحت هستیم. آیا برادرم دوباره به خانه باز می گردد؟! آیا او سالم باز می گردد.؟!

از پله ها به سرعت بالا می روم، رو به سوی اتاق پذیرایی. جاييكه پشت پرده، جای مطمئني براي چمدان برادرم است. به همانجایی مي روم که حالا تمام کتابها و وسایل داخل چمدان روی زمین ولو شده است. همه جای اتاق در هم و بر هم است. اصلاً تمام اتاقها همه به هم ریخته اند. فوراً شروع به مرتب کردن و جا به جا کردن چیزهایی می کنم که مربوط به چمدان است. در واقع کارم را از چمدان آغاز می کنم.

ثانیه ها به سرعت می دوند و من مبهوتانه گذرآنها را تماشا می کنم. ثانیه ها مثل پرنده هايی اوج می گیرند و هرگز خیال بازگشت ندارند و من هنوز مبهوت هستم. در دلم سخت گریه می کنم نگران برادرم هستم اما در ظاهر وانمود می کنم که هیچ حادثه ای اتفاق نیفتاده است. در واقع می خواهم به دیگر افراد خانواده ام روحیه بدهم. کتابها را مرتب می کنم.گاهی لای بعضی از آن کتابها را نگاه می کنم شاید چیزی پیدا کنم، چیزی که ممکن است از دید ساواک پنهان مانده باشد. کتابها تمام می شود. می روم سراغ آن کاغذ های در هم و برهم. ناگهان بر جایم خشک می شوم. می خواهم فریاد بزنم. نمی توانم. بدنم سست می شود. احساس می کنم چشمانم دارد از کاسه بیرون می پرد. همه ی تنم می لرزد. به یک نقطه خیره می شوم می خواهم ببینم درست می بینم! می ترسم به طرفش حرکت کنم می ترسم دستش بزنم. می ترسم لمسش کنم. چشمانم حاشیه های اتاق را دور می زند. می افتد روي تاقچه، یک جلد قرآن آنجاست. خیره می شوم. می خواهم فریاد بزنم، صدایم در نمی آید! می خواهم گریه کنم. نمی توانم. می خواهم بخندم نمی شود. چه بگویم؟ به که بگویم؟ چگونه بگویم؟ هیجان زده، گیج و مبهوت هستم. واقعاً نمی دانم چه کنم. همین قدر یادم هست که به طرف قرآن می روم. آن را بر می دارم. روی قلبم می گذارم.. می بوسمش. خدایا شكر، خدایا تو بزرگی، تو خیلی بزرگی، به سجده می افتم. به سجده ی شکر. می گریم می گریم! سر بر میدارم. همه ی سلولهایم می لرزد قلبم می طپد دستم می لرزد. پایم می لرزد. اگر ساواکیها دوباره برگردند چه می شود؟! دستم را پیش می آورم می خواهم بردارمش، می ترسم. فکر می کنم تا دستش بزنم یک گلوله رها می شود و صدای آن همه را متوجه آن نقطه می کند. بعد همه چیز رو می شود. همه تلاشها به باد می رود. اما نه اینطور نمی شود. آهسته از لابلای کاغذها بیرونش می آورم. یک کلت است! یک کلت در لابلای اوراق در هم و بر هم! که ساواکیها ساعتها آنها را بررسی کردند و تمام مطالب کاغذهایش را نیز خواند ند. با صدایی که هنوز از ترس می لرزد آهسته صدا مي زنم بچه ها! بچه ها! بیایید اینجا! در یک لحظه می بینم همه دور تا دور چمدان را گرفته اند. همه خیره به آن نگاه می کنند. خدایا مگر آنها به دنبال این کلت نبودند! مگر آنها به دنبال اسلحه نبودند! مگر آنها از صبح تا شب همه جا را با دقت نگشتند؟ آنها تمام این اوراق را خواندند حتی اسامی، حتی آدرس ها را! چطور ندیدند؟! خدایا تو در همه حال با ما هستی. خدایا تو دشمن را کور کردی تا ما زنده بمانيم! تا خیلی از ماها اعدام نشویم. بچه ها و همه ی اهل خانه مبهوت و ساکت به آن کلت نگاه می کنیم! نمی دانیم چه کنیم. اگر ساواکیها برگردند و دوباره خانه را بگردند چه می شود؟ اگر برادرم در زیر شکنجه، خودش اعتراف کند که یک کلت دارد چه می شود؟ حالا با این کلت چه کنیم؟! چگونه از خانه ای که از هرچهار سوي تحت کنترل است آنرا بیرون ببریم؟! چگونه آنرا سر به نیست کنیم؟! چون هیچ تجربه ای در این کار ها نداریم، نمی دانیم چه کنیم.  یکی می گوید کاشیهای حیاط را در بیاوریم و آنرا در زیر کاشیها پنهان کنیم. اما فکر می کنیم شاید ساواک به تغیير وضع کاشیهای حیاط مشکوک شود یکی می گوید: آن را در باغچه دفن کنیم. باز شک مي كنیم که نکند خاکهای باغچه را خالی کنند و آنرا بیابند يكي مي گويد آنرا در لابلاي فيبرهاي در پنهان كنيم. اگر اين كار را بكنیم تمام كتابها و كلتي كه برادر بزرگم در ميان دو لاية ديوارة دربها پنهان كرده لو مي رود! همه مانده ایم که آن را به دست چه کسی بسپاريم. چگونه؟ ساواک حتی افرادی را که با آنها رابطه بر قرار می کنیم تحت کنترل دارد. پس چه باید کرد؟ همه اینها و هزاران سوال دیگر، ذهن های مغشوش ما را پر کرده است. پدر و مادر م بیش از همه نگران و مضطرب و ناراحت هستند. چسبیده به حیاط خانه ما، یک ساختمان یک طبقه است که پشت آن یک زمین خالی قرار دارد که هنوز ساخته نشده است. دورش را دیوار کشیده اند. و یک درب آهنی دارد و در آنجا سنگ و شن و چیزهای دیگری هم هست همه به توافق می رسیم که آن را شبانه در همان زمین دفن کنیم. آنقدر ترس داریم که با خود فکر می کنیم نکند ساواک آنجا را نیز بگردد و اسلحه را پیدا كند.

 ساعت حدود 12 نیمه شب است. هیچکس نخوابیده است. برادر کوچکترم تمام اجزاء کلت را از هم جدا می کند و آن را به قطعه های آهنی کوچکتر تبدیل می کند و از طرفی هم می ترسيم دوباره سر برسند و خانه را بگردند و اسلحه را پیدا کنند. قطعه های جدا شده ی کلت را به آن محل مورد نظر پرتاب می کنیم.

آن روز می گذرد، سالها بعد، یکروز در مقابل خانه ی خودمان فوج فوج مردمی را می بینم که قطار قطار اسلحه و مهمات پادگان عشرت آباد را با خود به خانه می برند و ما یاد آن تفنگ کهنه ی قدیمی خود می افتیم که آن روز برای اولین بار مي شكوفد!

آری، انقلاب ما با ماشه های همين تفنگهای کهنه گل ميكند!

بهرحال گويا اين كلت را برادر شهيدم در ميان كتابهاي برادر بزرگترم كه با مفيدي در ارتباط است جاي داده است. قابل ذكر است كه در اين روزهاي بحراني و خطر آفرين هيچكس از كار كس ديگري خبر ندارد. تمام روابط مرموزانه و سري انجام مي پذيرد مثلاً وقتي كه قرار است من اعلاميه ها را در موعد مقرر و در مكان مقرر تحويل بگيرم حتي برادرم هم كه خودش در رابطة مستقيم با مفيدي است نمي داند. تمام افراد نه اسرار را ميدهند و نه خودشان تمايل دارند كه اسرار را بدانند زيرا دانستن اسرار زحمات و شكنجه هاي بيشتري و پيآمدهاي سنگين تري را به دنبال دارد و به همين جهت مخفي كاري از اصولي ترين قوانين حاكم بين مبارزين است.




نظرات شما عزیزان:

ساعت10:19---23 آبان 1391
بنام خدا

خواهر ارجمند سرکار خانم اکبرنژاد

باسلام و تحیّات، هر چند برای بنده توفیق حاصل نشد که در ایام انتخابات حضور فیزیکی در منطقه داشته باشم. البته حضور بنده در فضای مچازی (که انشاءالله حمل بر خود توصیفی نباشد) شاید بهتر و بیشتر از یک یا دو ستاد مرکزی انتخاباتی به لطف خدا نقش آفرین بود و قاطبه ی مخاطبین بنده، دانش آموزان ،جوانان،دانشگاهیان و اقشاری بودند که با فضای مجازی ارتباط داشته و مقالات و نامه های بنده را مرور می فرمودند، در چنین فضای بود که بنده با حضور ارزشمند شما در صحنه انتخابات منطقه مطلع شدم و وصف نطق های آتشین و رسای شما را نیز به کرّات شنیده ام . و قتی هم با قلم و سبک نگارش و طرح ایده شما آشنا شدم تعلقات بردارانه ام برای موفقیت روزافزون شما و لیلقت شما برای تصدی پستهای حساس در منطقه زیاد شد. امیدوارم در مقام یک برادر روی این حقیر حساب فرموده بی تردید هر کمک اداری و فکری از ید بنده برآید در حق آن خواهر محترمه مضایقه نخواهم نمود.

بنده یک پیشنهاد به آقای شیری بصورت چهره به چهره داشتم و به ایشان عرض کردم رقبای شما دشمنان شما نیستند بلکه باید اتاق فکر شما باشند و من نمیدانم که چقدر به این امر ایشان اهتمام دارند یا نه؟

البته در این رقابت همه سرمایه اندیشه ای و فکری خود را به میدان آوردم و این حقیر قلم زیاد زدم آرام و قرار خویشتن را در شب و روز از خود سلب نمودم و با تهدیدات و مخاطرات جدی مواجه شدم تا حق به حق دار برسد. البته اینکه رسیده یا نه ؟ قضاوت در این باب کمی زود است ولی سالی که نکوست از بهارش پیداست

شاید یک نماینده یا مسئول خود ذاتاً فرد خوب و قابل قبولی باشد ولی همینکه یک عده جرأت می نمایند در زمان تصدی یا نمایندگی و نظایر آن، مافیای فرصت و امتیازگیری شکل بدهند این آفت بزرگی بر پیکره ی نحیف منطقه است. امیدوارم شما که از یک پایگاه اجتماعی شایسته ای در منطقه برخوردار هستید بصورت مشفقانه این نکات را در قالب سخنرانی و جلسات خصوصی تذکر فرمایید ( فرمایش خدا به رسول خدا هم در امر رسالت همین"فذكر" بوده ايام سعادت مستدام http://razedalat.blogfa.com روزها در جوار خانواده به شما همراه با سرور باشد
پاسخ:با سلام از محبت بي شائبه شما سپاسگزارم . از نظراتتان ممنونم . مي خواهم بپرسم آيا به نظر شما ممكن است كه يك جريان فرصت طلب و امتيازگير آنهم امتيازگيري از يك نماينده كه قدرت برتر در منطقه است مي تواند تصادفي باشد؟!


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







موضوع مطلب : <-CategoryName->
درباره وبلاگ
اقدس اکبرنژاد

با سلام به وبلاگ من خوش آمدید
نويسندگان
rss feed

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 17
بازدید دیروز : 23
بازدید هفته : 44
بازدید ماه : 42
بازدید کل : 261216
تعداد مطالب : 173
تعداد نظرات : 121
تعداد آنلاین : 1