بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
وبلاگ رسمی اقدس اکبرنژاد
یک شنبه 7 اسفند 1390برچسب:اقدس اكبرنژاد, :: 19:53 ::  نويسنده : اقدس اکبرنژاد

نقاشي چهارشنبه بازار هشترود

سال 1355

اقدس اكبرنژاد

اين تصوير نقاشي شده 35 سال قبل است كه آن را به مردم زحمتكش

و مظلوم هشترود و بخصوص دانش آموزان دبيرستان مولوي آن روز و

همه آنهايي كه انقلاب را با هم آغاز كرديم و بر سر عهد و

پيمان خودمان مانديم تقديم مي دارم.


 



نظرات شما عزیزان:

خوش باور
ساعت9:34---31 ارديبهشت 1391
سلام استاد سالهای دیرین ام .سالهایی که در دبیرستان مولوی بودم .استاد زبانم بودی.بنده به جهت مشکلاتی دیرتر به سر کلاس اومدم .بچه ها دبیر درسها رب بم ام معرفی می کردند.ابراهیم خلیل رنجبر ...سخت گیر دبیر جبر ومثلثات ...بهلولی دبیر زیست شناسی وو...خانم اکبرنژاد دبیر زبان انگلیسی .خستگی ناپذیر ...مهربان ودوست داشتنی ....

اقای رنجبر را هر گز فراموش نکردم .خدایا مگه این مرد خسته می شد از درس دادن ....لباساش همیشه بوی گچ می داد کت وشلوارش همیشه خدا گچی بود.پکی که با قدرت تمام بر سیگار میزد وگچ انگشتانش گاها روی لباش دیده می شد.بهلولی ....می گفتن ساواکیه ...چون سپاهی نمونه بوده بدون کنکور به دانشگاه رفته .اما حرفاش وانتقاداش از سیستم اموزشی وو...واقعا به دل می نشست و خوب بود.که بعدا ساواکی بودنش هم دروغ از اب دراومد.تا شما را دیدم .هروقت صحبت شما می شد شمارا می دیدم که در پشت میزتان شعر آی ادمای نیمای بزرگ را میخوانی...تا شناختمون از هم بیشتر شد .از مقاومت بچه های زندان حفایی برامون میزدی.میگفتن خودت هم یکی دوسالی مهمون اوین وقزلحصار شده بودی .اما هرگزچیزی در این مورد از خودت نشنیدم.چقدر پاک بودیم.چقدر غمخوار همدیگر بودیم.بچه هایی که بقول خودت که می گفتی...باهوش وجسور که تن شون بوی قرمه سبزی میده ....از هر کلاسی چندتایی بودند.کتاب وکتابخوانی بازارش داغ وداغ بود.هنوز دست کثیف سیاستمداران قدرت طلب باز نشده بود که زودتر خودمون را بشناسیم.همه یه جورایی ایدئولوگ بودیم.بدون اطلاع از چم وخم این ایدئولوژی ها.هنوز بچه ها را نتونسته بودند مقابل هم قرار بدهند.همه همهدیگر دوست داشتیم وکلی هدف وآرمان ازادیخواهی عدالت طلبی ....چقدر می خواستیم مردم را برفاه برسونیم.اما ...اون باد سیاه سهمگین بازیگران عرصه قدرت وسیاست...همه را به گوشه ای انداخت .ونسل سوخته شد.همه دست به دست هم دادیم.انتخابات اون روزا....پیروزی شما در مقابل قدرتمداران اون روز ....اون تلون ورنگارنگی شامهای بوقلمونی که گل اقا می نویسه ...موضوع نامه شما در سال 58و59بود.ازدواجتان با بهادر ....اون پسر دوست داشتنی با صداقت روستایی ناب ورنگ تعلق ناپذیرش...میوه زندگی مشترکتان الان بنظرم بالای سی سال داشته باشند.اون ماشین مش ممدلی اون روزا ...بهادر میروند وتو بچه در بغل در کنارش می نشستی.همه چیز چقدر ساده برگزار شد.راستی خانم اکبر نژاد هنوز اون صداقت ومهربونی اون روزارو هنوز داری ؟یا توهم مزه قدرت بر کامت خوشایند شد وچسبید.البته از مناطق کوچک دررفتن وبا بزرگون افت وخیز کردن وبا بزرگون یار گرمابه وگلستان شدن بنظرم پاک همه چیز را از یادت برده است.

بسیار مشتاق دیدارتان هستم.
پاسخ: با سلام چقدر زحمت كشيديد كه نوشتيد.من با نوشته شما همان روزها را با شما مرور كردم . متشكرم من هم مشتاق ديدار شما هستم .


لیلا
ساعت22:40---24 ارديبهشت 1391
سلام ای عجب واقعا شما چنین نقاش ماهری هستید کاش کلاس نقاشی داشتید ما دخترا که نمی تونیم پیش استاد بطهایی بریم

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







موضوع مطلب : <-CategoryName->
درباره وبلاگ
اقدس اکبرنژاد

با سلام به وبلاگ من خوش آمدید
نويسندگان
rss feed

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 13
بازدید دیروز : 18
بازدید هفته : 58
بازدید ماه : 56
بازدید کل : 261230
تعداد مطالب : 173
تعداد نظرات : 121
تعداد آنلاین : 1