بسم الله الرحمن الرحیم
وبلاگ رسمی اقدس اکبرنژاد
صداي خاموش شايد آن روز كه من مرده بودم و او مي دانست و در كوچه پس كوچه ها به دنبال يك چاره بودم و او مي دانست . ولي من خودم را تمام كرده بودم و او مي دانست! پشت ديوارهاي تنهايي مي دويدم ، مادرم را صدا مي زدم و او مي دانست و آن دم كه چشمان آبي و دريائيش در غربت من مي گريست ، او مي دانست و من دريغا سالها بعد فهميدم چرا مادرم گريه ميكرد ! براي همين بود كه از سر شب تا دم صبح مادرم گريه ميكرد ! دلش تو دل من و دستش توي دستان من ، از همان لحظه هايي كه راه رفتن را به من مي آموخت مادرم گريه مي كرد! و يك روز كه از دستش رها شدم ، رفتم ، گم شدم در كوچه هاي تاريك شهر ، بعد فهميدم چرا مادرم گريه ميكرد ! مادرم پول نداشت ، غصه داشت . مي خواست كليه اش را بفروشد تا مرا نجات دهد امّا خودش مريض بود و رفت زير تيغ جراحي ! خدايا چه دير فهميدم اين را كه مادرم گريه ميكرد. وقتيكه دختري تنها ، در خيابانهاي شهر رها بودم ، پدرم مرده بود ، برادرم معتاد ، و من شيشه در دست ،مي ديدم كه سهم من از اين زندگي تنهايي است ولي نمي دانستم تنهايي ام را با چه كسي تقسيم كنم . من جرأت نمي كردم با كسي حرف بزنم فقط گريه مي كردم و مادرم گريه ميكرد ! يك روز خودم را به امواج سپردم ، تمام شدم ولي چه دير فهميدم كه چرا در خوابهاي كودكانه ام مي ديدم مادرم گريه ميكرد! پس از اينكه غم در دلم خانه ميكرد و من شيشه ها را مي شكستم ، مادم دست در جيبش ميكرد و با دست خالي بر من نگاه ! و من شرمسار مي ديدم مادرم گريه ميكرد! يكروز فرياد زدم پس سهم من از اين هستي چيست ؟ از اينهمه نعمتهايي كه خدايم برايم آفريد؟! من گرسنه مي خنديدم ولي مادرم گريه ميكرد! هان اي قبيلة تنهايان ، در اين ويرانگاه ، آن روز ، در اندوه تشنگي فرزندش مادرم گريه ميكرد! مادرم ميگفت مگر نه اينست سرانجام اين زمين از آن ما مستضعفان است ! مي گفت ، مي گفت ، ولي همچنان مادرم گريه مي كرد !
آسيبهاي اجتماعي www.uploadkon.ir/uploads/765d9809afcb1a6f1acfd7547d1d743c.mp4
ضمن تشكر از نظرات عزيز شما انشاء ا... هر چه زودتر جواب همة سوالهايتان را خواهم داد. نظرات شما عزیزان: موضوع مطلب : <-CategoryName-> نويسندگان |
|